تبلیغات
ادبیات متوسطه - تاریخ بیهقی

تاریخ بیهقی

شنبه 28 مهر 1386  08:10 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

«می خواهم كه داد این تاریخ به تمامی بدهم ....ومن كه این تاریخ پیش  گرفته ام، التزام این قدربكرده ام تاآن چه نویسم ، یا از معاینه ی من است

 

یا ازسماع درست ازمردی ثقه»

مقدمه

تاریخ بیهقی ، كامل ترین سندروزگار سلطان مسعود غزنوی و دقیق ترین نوشته ها درذكر جزییات حوادث زمان اوست.بزرگ ترین حسن تاریخ بیهقی،این است كه بیشتر موضوعات آن از مشاهدات نویسنده وازیادداشت های دقیق ومنظم خود اوست.

 

به گفته ی دكتر غلام حسین یوسفی كتاب بیهقی تاریخ تمام نمای دوره ی غزنوی است.

از جهت این كه این كتاب شاهكار عصروسرمشق تاریخ نویسی اخلاف او و نمونه ی نثر استادانه وگنجی از معلومات ادبی ،وضع اجتماعی وسیاسی همان دوران تواند بود ، بدین جهت ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی ، خود در زمره ی دانشمندان درجه یك تاریخ وادب دری قرار می گیرد.   

 

 

 

شخصیت ها در تاریخ بیهقی

سلطان مسعودغزنوی

سلطان مسعود،امیری مستبدوخودسربوده است وگاهی به صراحت به استبداد رای خود نیزاقرارمی کند.چنان که درنامه ای که پس ازشکست دندانقان به ارسلان خان،خان ترکستان می نویسد،اشاره می کند که رای درست آن بود که سوی هرات می رفتم ؛همانطورکه به من گفتند«امّامارالجاجی وستیزه ای گرفته بود...خواستیم که سوی مرو رویم ان نادره( شکست دندانقان)افتاد.سوی مرورفتیم ودل هاگواهی می داد که خطای محض است.

یکی از مطا لب قابل توجه که در زندگی اوبه چشم می خورد باده گساری وخوشگذرانی اوست،درتیره ترین ایام سلطنتش که با شکست های پی درپی مواجه می گردد،جام باده و  ندیمان ومطربان را ازیاد نمی برد ونصیحت خیرخواهان رادراین مورد نمی پذیرد برای مثال درشکست دندانقان می گوید:«غم خوردن   سودی ندارد پس به سرنشاط بازمی شودوشراب می خورد» .

 

یکی دیگرازصفات اومال دوستی وحرص فوق العاده ی اوبه جمع سیم وزراست وبدبختی دیگراوآن است که زود تحت تاثیرسخنان بد خواها ن قرار می گیرد. امّا ازشگردهای سلطان مسعود این است که وقتی می خواهد کاری بزرگ ونابسندانجام دهد  چون می داند کارش توجیه بذیر نیست ، خودازشهرخارج می شود .چو ن  فرمان         می دهد حسنک رابردار کنند ،قصد شکارونشاط  سه روزه  می کندوبا ندیمان ومطربان ازشهر خارج  می گردد .

امّاازصفات خوب اوبه نقل ازتاریخ بیهقی  واقوال معاصرانش می توان نکاتی رایادآور

شد:شرم ،حلم،رحمت،بزرگی وگاهی چشم پوشی ازخطا ی متّهمان.ازنکته سنجی وهشیاری وسیاست امیر مسعود نیز شواهدی در دست است.

حق شناسی وقدردانی اونیز نباید نادیده گرفته شود.سبب انتخاب خواجه احمدحسن رابه وزارت چنین ذکر می کند:«خواجه به روزگاربدرم آسیب هادیدهاست وملامت ها کشیده.» ازعلاقه ی فراوان مسعود به طاووسان نروماده بوده وکودکانه به طلب ان ها به بام خانه برمی شده است .درروزگارجوانی به ورزش هایی چون زورآزمودن،سنگ گران برداشتن وکشتی گرفتن وامثال آن می پرداخت.ازجوانی به شکار شیرمی رفته وازکودکی بافنون جنگی آشنا شده است.

 

 

سلطان محمود غزنوی

محمودبن سبکتگین بزرترین پادشاه غزنویان است اولین پادشاهی است که لقب سلطان گرفت .اومردی عاقل،متدّین،خبیروهشیاربودوارباب علم ومعرفت رادر دربارخویش گرد کرد

تولّداو،یک ساعت قبل ازتولدش سبکتگین خوابی دید که عثمان بن سراج  درمورد   نویسنده  ی طبقات ناصری نقل می کند :«امیرسبکتگین به خواب دیده بود که درمیان خانه ی او از آتشدان درختی برآمدی  وچنان بلندشدی که همه جهان در سایه ی او پوشیده گشتی .از فزع آن خواب چون بیدار شد در آن اندیشه بود تعبیر چه باشد که مبشری درآمدوبشارت داد که حق تعالی ،ترا پسریداد.سبکتگین شادمانه گشت وگفت پسررامحمود  نام کردم  وهم در آن شب که ولادت اوبود،بت خانه ای به هند که در حدودپشاوربودبرلب  سندشکست.» پس ازمرگ سبکتگین ،مدتی بین امیر محمود وبرادرش اسماعیل اختلاف بر پا شد تاآن که امیر محمودبعد از جنگ ها وتلاش های بسیار غالب آمد .ازوقایع مهم زمان اومتفرق شدن ترکان دراطراف بلاد ایران است.سلطان محمود در421هجری قمری وفات کرد.

 

 

حسنک وزیر

حسن بن محمد المیکالی ،معروف به امیرحسنک ،ازآخرین وزرای سلطان محمود است وسلطان ابتداریاست نیشابور رابه وی داد واو درنظام آن خطه ،هنر وجربزه وکفایت ازخودبروز دادوبدین عمل در چشم سلطان عزیز شدوکارهای دیوان غزنین به وی ارجاع گردید وعتبی درآخر کتاب خود وصفی بلیغ ازوی کرده،عاقبت دربین سنه 421  و422در

بلخ به دست سلطان مسعودوبه تحریک واغراء ابوسهل بوزنی مصلوب شد...

وچون خواجه احمدرامعزول کردوزارت رابه حسنک دادواین حسنک ،جوانی بود ازخواجگان شهرنیشابوروخیلی خدمت سلطان کرده بود وبا پسران سلطان محمود به کتّاب بوده ورسم وآیین سلطان نیک دانسته ومردی باتدبیربوده وتا آخرعمرسلطان وزیر بود.

چون سلطان مسعود به سلطنت رسید اورابگرفت وبه سعایت حسّاد او را بر دارکرد... در تاریخ بیهقی عبارت ذیر به زیبایی،شخصیت حسنک را بیان می کند:

((و حال  حسنک دیگر بود،که بر هوای امیر محمّد ونگاهداشت دلوفرمان محموداین خداوندزاده رابیازردوچیزهاکردوگفت که اکفای آن رااحتمال نکنندتابه پادشاه چه رسد.وچاکران وبندگان را زبان نگاه باید داشت باخداوندان ،که محال است روباهان را با شیران به چخیدن ))

بیهقی درعبارات زیر نیزبه شخصیت ارزشمند حسنک اشاره دارد:«بر اثر خواجه احمد بیرون آمد به اعیان وبه خانه ی خود باز شد. نصر خلف دوست من بود از او پرسیدم که چه رفت؟ گفت که چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست،چون او این مکرمت بکرد همه اگرخواستند یا نه بر پای خاستند.بو سهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت بر خاست نه تمام و بر خیشتن می ژکید.خواجه احمد او را گفت در همه کارها ناتمامی وی نیک از جای بشد.وخواجه امیر حسنک را هر چند خواست که پیش وی نشیند نگذاشت وبر دست راست من نشست. وبردست راست خواجه ابوالقاسم کثیروبونصرمشکان رابنشاند_هرچندابوالقاسم کثیرمعزول بود،امّاحرمتش سخت بزرگ بود_وبوسهل بردست چپ خواجه ازاین نیزسخت بتابید.

وخواجه یبزرگروی به حسنک کردوگفت:خواجه چون می باشد وروزگار چگونه می گذراند؟ گفت:جای شکر است.خواجه گفتددل شکسته نبایدداشت که چنین حال ها،مردان را پیش آید،فرمان برداری بایدنمودبه هرچه خداوندفرماید،که تاجان درتن است،امیدصدهزار ابو علی راحت است وفرج است.

بوسهل زوزنی

بوسهل زوزنی ازامرای زمان محمود غزنوی که به دستورمحمود در قلعه ی غزنین محبوس شد وچون  مسعود ازری به سوی غزنین حرکت کرددر دامغان به اوپیوست   ووزیرگونه به رتق وفتق امور پرداخت.چون مسعود ،وزارت به احمد بن حسن داد زوزنی را به تصدّی دیوان عرض گماشت.ولی پس از چندی به سبب خیانت های پیاپی معزول گردید.اموال او را مصادره وخود او را زندانی کردند وبعد ها  مسعود ،او را بر سر کار آورد.

او از سیاست پیشگان نامدار روزگار غزنویان واز کار گزاران بزرگ عهد سلطان مسعود است .

بیهقی  در کتاب خود در باره ی بوسهل می گوید: بو سهل ،زبان وادب عرب را به   خوبی می دانست وبه آن زبان شعر می سرود وی در شاعری دستی قوی داشته است.     بیهقی در عبارت های زیر ویژگی های  شخصیّتی بو سهل  را به زیبایی بیان می  کند:شگفتا در طبع این امام زاده ی محتشم فاضل ادیب شاعر لطیف طبع  عشرت دوست میگسار شاد خوار ،شرارت وزعارتی موکد  شده است.او درشت خویی است که بر خشمش طاقت نمی آورد .کینه توزی است  که بر سر بریده ی دشمن شاد خواری می کند .بهانه جویی است مفتّن.لاف زنی است گزافه گو. نا معتمدی است خیانت کار .جاه طلبی است فرصت جو که پیوسته در پی ترقی است  وبزرگ شدن خود را در خرد نمودن بزرگان و از میان بر داشتن آنان می جوید.

او بعد از گرفتن شغل دیوان عرض  در اثر یک سلسله جریانات سوء اسعود بر وی خشم می گیرد و وی را بهمحنت می افکند ، یک: بر دار کردن حسنک ،دو:وادارکردن مسعود  که مال وصله ی امیر محمد  که در سلطنت زود گذرش  نصیبش شده بود به زور بگیرد ،سه:در باب آلتونتاش  خوارزم شاه فساد می کند.

 

بو نصر مشکان

بیهقی در تجلیل مقام علمی و فضیلت بو نصر مشکان می گو ید :«کفایت وبلاغت وعقل بدو پایان یافت .در زمان  نوزده سالی که با او بودم او مرا عزیز تر از فرزند خود می نواخت ودر پرتو حمایت او ،نام و جاه  ومال وعزت فراوان یافتم  ومن قادر نیستم یک دهم حقّی را که از او بر گردن من است ،ادا کنم وبیهقی می گوید :وباقی تاریخ چون خواهد  گذشت که نیز نام بو نصر نیاید در این نوشته ،قلم را لختی بگریانم  واز نظم ونثر بزرگان  که چنین مردم و چنین مصیبت راآمده است باز نمایم تا تشفّی ای باشد مرا و خوانندگان را.»

احمدبن حسن میمندی

مکنی به ابوا لقاسم وبنا به گفته بعضی ابوالحسن وملقب به شمس ا لکفا ه وزیرمعروف سلطان محمود وپسر ویسلطان مسعود . پدر احمد حسن د رزمان سبکتگین عا مل بست بود و به اتهام  اختلاس د ر خراج کشته شد.

احمد برا د ررضا عی محمو د است ، به سا ل 384 ، از ، طر ف امیر نوح بن منصور اما رت خرا سا ن یافت  ، احمد را ریا ست دیوان رسا یل  داد وروز به روزبرمقام و مرتبت او پیش محمو د افزود ه می شد و پیو سته کا رها ی بزر گ را عهده داربود.

وزیرسلطا ن محمو د غزنوی، تا سال 416 ه ق وزارت سلطان او را در سال 416 ه ق معزول و د ر قلعه کا لنجر محبو س ساخت . اما بعد از مر گ محمود ، جا نشین او، مسعو د ، میمند ی را از زندان خا رج نمود و به وزارت گما شت .این وزیر در سا ل 424 پس از دو سا ل وزارت مسعود در گذ شت میمند ی مر دی لا یق و فا ضل بود ولی به زبان فارسی دلبستگی نداشت وعربی را بر ان تر جیح می داد وبه همین علت در دوران وزارت خویش دستور داد تا دفا تر دولتی راکه  در زمان وزارت اسفراینی به فارسی نوشته می شد به عربی بنو یسند .

ابو حنیفه اسکا فی

فقیه و دا نشمند مشهو ر محا صر ابو ا لفظل بیهقی وسلطا ن ابرا هیم غز نو ی بو د ه و ازو نیکویی و احسان دید ه است . وی مسند تد ریس نیز داشت و بی اجری و مشا هر ه، درس ا د ب وعلم می داد.

ابو حنیفه اسکا فی : استاد ابو حنیفه اسکا فی ، ابو حنیفهً اسکا ف از شعرا مخصو ص سلطا ن ابرا هیم ابن مسعود غز نو ی استا د بو حنیفه اسکا فی ، ابو ا لفظل بیهقی درتار یخ خود اورد ه است که : چو ن تاریخ را بد ینجا رسا نیده بو د م ، با ابو حنیفه اسکا فی

طر یق دو ستی روی داد و دربا ره دانش واد ب او ، سخن بسیا ر شنیده بو د م . بیهقی در جا ی دیکر می گو ید : که از ا سکا فی در خوا ست کر دم تا قصید ه ا ی درباره در گذ شت سلطا ن محمود بگو ید و در ان از امد ن امیر محمد ومملکت گرفتن امیر مسعود سخن گو ید.

وباز بیهقی گوید :که می خو ا ستم که فا ضلی بیا بم که شعری بگو ید که هم نظم با شد و هم نثر ، هیچ کس را نیا فتم ، از فقیه بو حنیفه خوا ستم واو سخت نیکو گفت :

شاه چو دل بر کند زبزم و گلستا ن آسان اً رد به چنگ مملکت  اسان

 

علی رایض

 

چاکر بو سهل زوزنی.شخصی بود که به دستور بو سهل ،وزیر حسنک را به خانه ی خود برد  و انواع استخفاف ها به او روا داشت.

بو سهل بسیار از این عمل خرسند  بود  ولی همه ی مردم از شنیدن این ماجرا ناراحت گردیدند.

بیهقی در آشفته شدن کار  حسنک چنین گفته است:«وزیر بو سهل زوزنی با وزیر حسنک معزول  سخت بد بود  که در روزگار وزارت بروی استخفاف ها کردی …اکنون به عاجل الحال بوسهل فرمود تا وزیر حسنک رابه علی رایض  سپردند که چاکر بو سهل بود تا او را به خانه ی خویش برد وبدو هر چیزی رساند از انواع استخفاف و بو سهل  ردر آن چه رفت مردمان زبان در گرفتند وبد گفتند…»

 

 

عبد الرزّاق

پسر خواجه ی بزرگ احمد حسن میمندی و پس ازطاهر مستوفی از جانب سلطان مودودغزنوی به وزارت رسید .مودود  به رزم سلجوقیان شتافت ولی به علت قولنج بازگشت و عبد الرزّاق را به سوی سیستان که به تصرف سلجوقیان در آمده بود گسیل داشت.

 

مودود در غیبت وزیر در گذشت  و ارکان دولت ،عتی بن مسعود را به تخت نشاندند .عبد الرزّاق چون این بشنید  فسخ عزیمت کرد وعبدالرشید بن مسعود را که به موجب فرمان مودود محبوس بود  از زندان به در آورد و لشکریان را به اطاعت او دعوت کرد .آنان نیز اطاعت  کردند .وزیر در ملارمت عبد الرشید به غزنین باز گشت وعلی بن مسعود بگریخت وامروز وزارت تا پایان حیات با عبد الرزاق بود.

 

بو الحسن حربلی

دوست ابو الفضل بیهقی واز خاصّان بو سهل ، او بود که فرمان داده بود در مجلس نشاط وشراب ، سر حسنک را در طبقی سر پوشیده آورند وخطاب به مجلسیان گفت :هم اینک میوه ها ی نو برانه آورند بفرمایید تا از آن بخوریم .چون سر پوش را از روی طبق برداشتند  وسر حسنک را بدیدیم همگان دچار حیرت شدیم ومن از حال برفتم .بیهقی گوید که فردای آن روز ،بو الحسن راملامت کردم وگفتم:ای بوالحسن تو مرد ترسویی.آیا سر دشمنان،چنین باید برید؟همگان اورا بسیار لعنت کردند.

 

 

نصر خلف

نصر خلف حاکم لشکر سلطان مسعود ویکی از دوستان بیهقی در زمان مسعود غزنوی بود.ویکی از شاهدان عینی آوردن حسنک به دیوان برای محاکمه .

«…بر اثر فقها وقضات،خواجه احمد ،بیرون آمد با اعیان وبه خانه ی خود باز شد ونصر خلف دوست من بود.از وی پرسیدم که چه رفت؟گفت که چون حسنک بیامد خواجه بر پای خواست…»

بیهقی در ذکر ورود مسعود به غزنین واستقبال مردم از او آورده که ...ونماز دیگر به کسی اجازه ی ملاقات نداد.و برای زیارت قبر پدر باغ فیروزی رفت .پس از اجرای مراسم ، مسعود به نصر خلف که حاکم و قاضی لشکر بود گفت که باید مردم بسیاری را برای ساختن مهمان سرایی در این جا آماده کرد تا در اسرع وقت  بر طبق وصیت پدرمان در اینجا ساخته شود .

 

 

منابع ومآخذ

 

1.حسینی کازرونی،دکتر سید احمد،پژوهشی در اعلام تاریخی وجغرافیایی تاریخ بیهقی

 

2.سنگری ،دکتر محمد رضا،آموزش زبان وادبیات فارسی،رشد،دوره ی بیستم،شماره ی دو،زمستان   

،صص12-8.

 

 

خاطره نویسی

به نام پروردگاری که  عظمتش را می توان در رگبرگ های  درختان سر به فلک کشیده  لمس کن      به آسمان بنگر!خواهی یافت شادی ها و  تلخی های بسیار  که آیینه ی گذر زندگی است.زیباترین نقطه ی حضورت آن هنگام خواهد بود  که  لوح وجودت سپید است.

کودکیت را مرور کن  لحظه های  شادی را به خاطر آور  که حس شیرین  لبخند آن هم  نه از روی اجبار،بلکه  از شوق کودکی  سراسر وجودت را فرا گرفته ،سبک خواهی شد  چونان پری که در آسمان در تکاپوست .

 

آری غم مان همان وقت بودکه زمین میخوردیم و ثانیه ای بعد قفس غم خانه قلب را می شکست وبی درنک بیرون می پرید .

 

زمستان با کوله بار سفیدش که می آمد شیطنت ما نیز گل میکرد بدون توجه به بزرکترها به حیاط

می رفتیم بی انکه پوششی داشته باشیم حسابی می گذاشتیم بدنمان سرما را حس کند حتی یواشکی

نا خنکی هم به برفها می زدیم طعم سرد برف استخوانهای بدنمان رالرزه وا میداشت شب هنگام که می رسید دو دست گو چکمان راباز می کردیم هر چه بالاتر می رفتیم خانهایمان نیز گوچکتر می شد .

فصل بهارکم کم از راه می رسید وموقع خرید لباس واین لذتبخش ترین چیز بود ودر فکر خود شاهزادهای می شدیم در تابستان با رویایی شیرین وباور نکردنی شیرینی پهن کردن سفره عید

وخوردن شرینی واجیل عید. العان هرچه هم شیرینی وتنغلات ان هم از نوع مرغوبش رابخوریم باز هم طعم آن موقع را ندارد واین شیرینی دوران کودکیست ونوبت به شیرین ترین لحظهً کود کیست ونوبت به شیرین ترین لحظهً عید یعنی گرفتن عیدی است .د ست کوچکمان را در دست پروسعت پدر ومادر می گذاشتیم ذوقی خا ص ضربان قلب ما ن را دو چندان میکرد موقعی که دست پرمحبت سکه ای را در جیب مان میگذاشت سراسرامیدوار میشد یم از اینکه برسکه ها ی قلکما ن افزوده خواهد شد وچه زیبا بود که قلک قلبما ن سرشار از شادی شده بود .

 

عظمت خدا را میتوان در خنده ها ولبخندها ی شیرین یک کودک فرض کرد فصل پاییزکه فرا می رسید تا بلوی دیگر جلوی رویمان نمایان می شد وما در پی رنگهای زیبای خدا یادم می آید  1385

یک روز با پدرم صحبت می کردم وبرای ریختن برک درختان از خدا کلا یه می کرد م و از عریان شدن درختان بسیار نارحت وغمگین بودم پدرراز بزرگی را برایم آشکار ساخت گفت درختان را بنگر که یکی از نشا نهای بزرک خداوند است ،در بهار شکوفه میدهد ،در تابستان ثمر می دهد ،در پاییزلخت عریان میشود ودر آخر در زمستان به خوابی طولا نی مد ت می رود

این چرخه طبیعت چون زند گی آدمیست ،پدر می گفت این تا بلوی زیبا چون صفحه ایست که جلوی دید گا ن انسان گذر می کند این فصول عمر کوتاه آدمی را مرور می کند آری بهارهمان شکوفاییوشادابی را دارد که در یک کودک می توان یا فت،تا بستان فصل ثمر است ،فصل میوههای رنگین واین آغاز نوجوانی ویافتن هدف در انسان به فصل پاییزهزار رنگ که می رسی بی درنک به یاد جوا نی وتلا ش برای امور زندگی می رسی برخلاف تفکر مردم پاییز فصلی پراز هیا هووسعی وتلا ش است این را می توان در درختی بیا بی که هربرکش حاصل تجر به ای است.

 

واما فصل سرد زمستان برفها یش که به ما نند سپیدی پنبه است یاد آورموهای سپید که برای رسیدن به اهداف والا ی خود کوشیده اند ،درختان را وآرامش زمستا ن وآسا یش طبیعت آری به سن کهولی می رسی بدنبال آرامش وآسایش ولی آیا ثمره ای داشته ای یا د ر زندگییت نتیجه ای داشته است که بتوانی بیا سایی آری این بود زمزمه ای که پدر برایم گفت واین یکی از زیبا ترین سخنانی بود که شنیده بودم.

 

فصل پاییز آغازه مدرسه،صدای زنک مد رسه نا قوسی زیبا که در دریچه قلبما ن را بر زندگی جدیدی باز می گردد فصل لبا س ومد رسه ،ما نتوی تو سی ،شلوار تو سی ،همه یک رنگ و یک دل بدون رنک و ریا وارد مدرسه میشد یم با صدای زنک مدرسه در صفهای منظم می ایستا دیم و بعد از اتمام بر نامه صبحگا هی هر کدام به کلا س خود می رفتیم وزیبا تر از آن بوی کاغذ ودفترهای نو که فضای کلاس را معطر می کرد .

 

 

وچیست رمز شیرینی این دوران به جز صدا قت ،صفا ویکدلی ،

 

 

گروه ادبیات سمیرم


نوشته شده توسط: یزدانی | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

What causes pain in the back of the heel?
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:13 ق.ظ
Hello There. I discovered your weblog the use of
msn. This is a very smartly written article.
I will be sure to bookmark it and come back to read extra of your helpful information. Thank
you for the post. I will certainly return.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر