تبلیغات
ادبیات متوسطه - مقاله خوانش مهتاب

مقاله خوانش مهتاب

پنجشنبه 3 آبان 1386  08:10 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

محمود جوادیان كوتنایی

«نیما و خوانش مهتاب»

    نیما زاده‌ی روزگاری است كه جامعه‌ی ایران از فضای بسته‌ی سنتی به افق‌های روشن آینده چشم دوخته بود. رخوت ادبی و فترت فرهنگی تا ژرفای جان جامعه نفوذ كرده بود و تلاشِ گروه كوچك كوشندگان فرهنگی، علمی، ادبی و هنری بر بستر جامعه‌ی توسعه نیافته پرتوی كم‌رنگ داشت. احداث دارالفنون، راه‌اندازی كارخانه‌ی چاپ و روزنامه، فرستادن دانشجو به اروپا و برگردان كتاب‌های اروپایی به فارسی بر بخش كوچكی از گروه‌های اجتماعی اثر گذاشت و به رشدِ آگاهی آنان انجامید، اما توده‌ی بزرگ مردم در ناآگاهی و فقر مطلق به سر می‌بردند. گرایش به تغییر زیرساخت و مدرنیزه كردن جامعه ـ متناسب با سطح علم و خواست آن روزگار ـ از دوره‌ی قائم مقام فراهانی آغاز شده بود. چهره‌هایی مانند امیركبیر در تقویت و تداوم آن كمك شایانی كردند و انقلاب مشروطه نقطه عطف عملی و عینی این گرایش بود.

محمود جوادیان كوتنایی 

 

«نیما و خوانش مهتاب»

    نیما زاده‌ی روزگاری است كه جامعه‌ی ایران از فضای بسته‌ی سنتی به افق‌های روشن آینده چشم دوخته بود. رخوت ادبی و فترت فرهنگی تا ژرفای جان جامعه نفوذ كرده بود و تلاشِ گروه كوچك كوشندگان فرهنگی، علمی، ادبی و هنری بر بستر جامعه‌ی توسعه نیافته پرتوی كم‌رنگ داشت. احداث دارالفنون، راه‌اندازی كارخانه‌ی چاپ و روزنامه، فرستادن دانشجو به اروپا و برگردان كتاب‌های اروپایی به فارسی بر بخش كوچكی از گروه‌های اجتماعی اثر گذاشت و به رشدِ آگاهی آنان انجامید، اما توده‌ی بزرگ مردم در ناآگاهی و فقر مطلق به سر می‌بردند. گرایش به تغییر زیرساخت و مدرنیزه كردن جامعه ـ متناسب با سطح علم و خواست آن روزگار ـ از دوره‌ی قائم مقام فراهانی آغاز شده بود. چهره‌هایی مانند امیركبیر در تقویت و تداوم آن كمك شایانی كردند و انقلاب مشروطه نقطه عطف عملی و عینی این گرایش بود. مدرنیت (modernite) به گونه‌ای ـ كم و بیش و نه جامع ـ در وجوهِ گوناگون، در نگاه و زندگی عملی بخش كوچكی از جامعه خود را نشان داد. سد تاریخی سنت در برابر مدرنیته، هم‌چنان استوار و قدرتمند بود. «مدرنیته جریان تاریخی ـ فلسفی به هم پیوسته‌ای است و اجزای فلسفی، اقتصادی و زیبایی شناختیِ هم‌سویی دارد».[1] پس از 1299 هـ . خ. مدرنیزاسیون خودش را در احداث كارخانه‌ها، شهرسازی نو، راه‌آهن و شوسه، دانشگاه، مدرسه به سبك اروپا و ورود دختران به حوزه‌ی آموزش دانشِ نو، ساخت بیمارستان‌های مدرن و ... آشكار كرد. جامعه با شكل جدید حكومت توسعه‌گرا، اما به لحاظ سیاسی بسته مواجه شد. جنگ اول جهانی تمام شده بود و از خود فقر، تنگدستی، گرسنگی و بیماری برجا گذاشت.گرایش گذر از جامعه‌ی كهنه به جامعه‌ای نو بر بستر حكومت تمركز‌گرا و یك پارچه با شعار « ایران نوین»، در ادامه‌ی شعار مقوله‌هایی چون «میهن» و «آزادی» بر فضای شهری جامعه جاری شد. شاعرانی چون تقی رفعت، شمس كسمایی، جعفرخامنه، دهخدا و ... به نوعی تلاش كردندتا ازگذشته‌ی شعر و قالب‌های سنتی آن فاصله بگیرند، اما نتوانستند به گونه‌ای بنیادی ـ آن‌گونه كه نیما توانست ـ به روش و نظامی تازه دست یابند.

    آغاز گرایش نو در شعر با نوعی رومانتیسیسم همراه بود. این رومانتیسیسم، هم متأثر از رومانتیسیسم اروپا بود و هم برخاسته از تحولات روزگار مشروطه‌خواهی. در حقیقت شعرِ دوره‌ی مشروطه، بیشتر برپایه‌ی شور و هیجان انقلابیِ مردمی رَسته از جامعه‌ای ایستا شكل گرفته بود؛ شعری ساده و بدون پیچیدگی و جوهر شعری مدرن یا نظمی بود كه تعهد اجتماعی‌اش را در شعاری اعتراضی و اجتماعی به گوش مخاطبان می‌رساند. این روند در ادامه به نظم‌سرایی ساده و شعار گونه‌ی نسیم شمال و شعر به شدت اعتراضی و اجتماعی فرخی یزدی و لاهوتی انجامید. میرزاده‌ی عشقی و عارف قزوینی نیز ـ هر كدام در حوزه‌ای ـ آثار خود را در خدمت تعالی جامعه و به عنوان پرچمی در برابر دولت‌های وقت قرار می‌دادند. عشقی شاعری جوان و سركش و دوست نزدیك نیما، هم دل در گرو نو شدنِ شعر و هم قدم در راه مبارزه‌ی سیاسی داشت. عارف، هم صدا و نغمه‌هایش و هم تصنیف‌ها و شعرهایش به بلندگویی در دفاع از آزادی‌خواهان تبدیل شد.

« پیام دوشم از می فروش آمد                                              بنوش باده كه یك ملتی به هوش آمد

هزار پرده ز ایران درید استبداد                                   هزار شكر كه مشروطه پرده پوش آمد

زخاك پاك شهیدان راه آزادی                       ببین كه خون سیاوش چه سان به جوش آمد...

صدای ناله‌ی عارف به گوش هر كه رسید                 چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد»[2]

« عارف قزوینی»

 


 

« تمام مملكت آن روز زیر و رو گردد                               كه قهر ملت با زور روبرو گردد

به خائنین زمین آسمان عدو گردد                               زمان كشتن افواج مرده شو گردد

بسیط خاك زخون پلیدشان رنگین »2

« میرزاده‌ی عشقی»

    نیما یوشیج گره گاه اصلی این گذر تاریخی است. چهره‌ای كه از روستای «یوش» مازندران به تهران رفت و در مدرسه‌ی «سن لویی» زبان فرانسه آموخت. آشنایی او با ادبیات اروپا و بویژه به گونه‌ای مستقیم با ادبیات و شعر فرانسه از او چهره‌ای مدرن پدید آورد. نیما با رومانتیسیسم آغاز كرد، آن چنان كه یكی از شعرهای آغازین با گرایشِ نوِ او «افسانه»، سرشار از جلوه‌های این مكتب هنری است. نیما با مطالعه‌ی شعرهای شاعران سمبولیستِ (نمادگرا)ی فرانسه: «بودلر»، «رمبو» و «مالارمه»، به دنیای تازه‌ای گروید و در بغرنجی و رنجِ این دگردیسی به شاعری نمادگرا ارتقا یافت. تفاوت بنیادی نیما با شاعران روزگارِ اندكی پیش‌تر و هم روزگارش فقط تغییر قالب سنتی نیست؛ شكستن افاعیل عروضی و آن وزن مألوف و عادت شده‌ی دیرین، بخشی از تلاشِ وی در جهت تحول است. نیما دستگاه شعری تازه و نظام منسجم شعری را برپایه‌ی نظمی كه خود آفرید، بنیان‌گذاری كرد. به گفته‌ی خودش بی‌نظمی او نظمی دارد. این تحول، هر چند با تأثیر از شعر اروپایی و بویژه فرانسوی به وجود آمد، برخاسته از وضعیت ویژه‌ی تاریخی و «فردیت» نیما یوشیج بود. بافت دانش و معرفتی كه از ساخت روزگارِ پس از مشروطه در ایران پدید آمد با زمینه‌های ذهنی و عینی كه از دوره‌ی قائم مقام بدین سو در كشور شكل گرفت، به ایجاد موج و تكانه در بستر جامعه‌ی به خواب رفته منجر شد. هزار سال تكرار و دور تسلسل در همان چرخه‌ی كمّی در بزنگاه تاریخیِ تغییرِ ساخت، به تحول گرایید. نیما از گذشته به آینده پل زد. گذشته‌ی سترگِ تاریخِ شعر و ادب فارسی، پشتوانه‌ی نیرومندی بود تا نیما از آن به عنوان سكوی پرش سود جوید. همه‌ی سلسله‌ی به هم پیوسته‌ی گذشته‌ی ادب فارسی ایران، تحولات زیرساختی و فرهنگی و فرایند تاریخی با گره‌خوردن «فردیت» نیما در این مسیر و تغییرِ ساختِ شعر، دست به دست هم داده‌اند.

    نیما افقی تازه گشود. ساختِ تازه‌ای از شعر پدید آورد. از تكرار و فضای ذهنی دور شد. پیوندی هندسی میان اجزای شعر به وجود آورد. از كل گرایی به جزءگرایی گرایید. از استبداد زبانی دور شد و عناصر تازه را با نمادهای نو و شخصی به حوزه‌ی شعر كشانید. آشنایی‌زدایی را كه محصول فرمالیست‌ها بود، وارد شعر كرد. عناصر مشخص و ملموس زندگی روزگارش را به جای عناصر انتزاعی به عرصه‌ی شعر آورد. بسیاری از واژگان، نام‌ها، عناصر، اصطلاحات، تركیب‌ها، باورهـا و اسطوره‌هـای مازندرانی را به شعرِ فارسی كشاند. هم در فرم و هم در درون مایه تحولی شگرف پدید آورد. راه و رسمِ

 تازه‌ای گشود و دستگاهی منظم درست كرد تا پیروان با پویایی همواره و نگاهی تاریخی در تحول و

پیشرفتِ پیگیرِ آن بكوشند. فردیت نیما، یعنی وجود تاریخی، فرهنگی ـ كه همان هویتِ ویژه‌ای اوست

 ـ در این راه و ایجاد آن نقشی سزاوار داشت.



1- تجدد و تجددستیزی در ایران، دكتر عباس میلانی، نشر اختران، تهران، چاپ چهارم 1383، ص 171.

1و2- از صبا تا نیما، یحیی آرین‌پور، انتشارات فرانكلین، چاپ پنجم 1357، ص 149 و 378-377.

 

خوانش یكم:

    این شعرِ نمادگرا سرشار از تصویر است؛ شعر مهتاب یكی از زیباترین شعرهای سمبولیستِ (نمادگرا)ی نیماست كه در آن تصویر از همان آغاز و از پاره‌ی نخست برجسته می‌شود. « نظریه‌ی رمانتیست‌ها و سمبولیست‌ها در قرن نوزدهم و نظر ایماژیست‌ها در قرن بیستم است كه شعر را ملازم با تصویر می‌دانستند».[1]

    شاعر از سفری می‌گوید كه سرانجام خوشی ندارد. سفری شبانه كه جز تراویدن پرتوهای جاری ماه روی زمین و درخشیدن كورسوی شب تاب، روشنایی دیگری نیست. همه‌ی عناصر مادی و معنوی در شب حضور دارند و وجود شب را تداعی می‌كنند:

    مهتاب، شب‌تاب، خواب و خفته. شب در شعر نیمایی نماد است. در حالی كه روشنایی مهتاب و سو سوی كم جان شب تاب می‌تواند یأس مطلق و ناامیدی را كم رنگ‌تر كند و نویدِ صبح دهد، اما در قومِ انگار مرده (به خوابِ عمیق فرو رفته) هیچ نشانی از بیداری نیست (در جبینِ این كشتی نورِ رستگاری نیست).رنجِ این راهِ دراز هم‌چنان ادامه دارد. شاید این قوم خفته به سحری كه در ادامه‌ی شب، همچون تراوش نور مهتاب در شاعر پدیدار شده، روی آورد. «سحر» و «صبح» نماد بیداری و آزادی است در برابر خفقان «شب». این بیداری و رشدِ شعور در آگاهی شاعر تجلی كرده است و شاعر می‌كوشد تا جامعه‌ی به خواب رفته در عادت سنت را با این صبحِ آگاهی اش بیدار کند .شاعر تلاش فراوان می کند تا جامعه ی سنّت‌ زده، ساق گل نازك آرای شعرِ نو، اندیشه‌ی مدرن و آرزوهای بلند انسانی او را دریابد، اما تلاش وی عبث است. جامعه در خوابی عمیق فرو رفته است؛ رنج راه دراز، مانند خاری


1- دیالكتیك نمادها، آروین مهرگان، نشر فردا، ص 56.

در جگر آزارش می‌دهد و آرزوهای تاریخی ـ كه این همه با مایه ‌ی جانش آن را پرورش داد ـ بر باد می‌رود. شاعر با پاهای زخمی و تاول زده بر دهكده‌ی جامعه بیهوده بر در می‌كوبد، زیرا صدایی و پاسخی درخور سراغ ندارد و اصلاً پاسخی نیست؛ مأیوس در اندوه این جامعه‌ی به خوابِ عمیق فرو رفته می‌گرید.

    این شعر از نوع شعر چند معنایی یا چندآوایی است؛ یعنی، دارای طیف آوایی و معنایی واژه‌ها و آمیخته‌هایی است كه می‌تواند تخیل خواننده را در تحلیل موشكافانه‌ی عناصر و مؤلفه‌های آن گسترش دهد و هر كس با افق معنایی گسترده‌تری آن را تأویل كند. نمونه‌ی آن در این شعر، گروه هم‌نشین « نازك آرای تن ساق گلی كه به جانش كشتم ... » و در مجموع عناصر و مفردات شعر كه در پیوند با همدیگر كلِ یك پارچه‌ای را تشكیل می‌دهد. شعر نوِ آزاد، دیگر مانند شعرهایِ در قالب سنتی نیست كه از بیت‌های مستقل تشكیل شود؛ همه‌ی اجزا، در پیوند هندسی كلِ یك پارچه و هم بسته‌ای را تشكیل می‌دهد با طیف و افق‌هایی از معنا و آوا. در موسیقی، چند صدایی (پولی فونی) «عبارت است از قطعه‌ی موسیقی كه بیش از یك صدا داشته باشد. منظور از صدای واحد هر یك از اصوات در قالب یك قطعه‌ی چند صدایی است. در نتیجه چند صدایی شامل تركیب یا تلفیق ملودی‌های متفاوت و كم و بیش مستقل است. به این ترتیب می‌توان [ به آن] پولی ملودی نیز اطلاق

نمود».[1]

    چند آوایی در رمان به گفته‌ی «باختین» ـ كه داستایفسكی را نخستین پایه‌گذار رمان چند آوایی می‌داند ـ  هر یك از شخصیت‌ها در حكم یك ملـودی هستند و مجموعه‌ی آن ها نغمه‌ی نهایی را می‌سازند. به عبارت دیگر منش درونی هر یك (هم چون منش روانی آن‌ها) تنها درمناسبتی كه با سایر شخصیت‌ها و با طرح اصلی رمان دارند، معنا می‌یابد. در رمان‌های چند آوایی داستایفسكی، جهانِ روایت شده، جهان روایت‌های گوناگون از شخصیت‌هاست كه با دیدگاه دگرگون شونده (و غیر ثابت) راوی بیان می‌شود. [2]وی می‌گوید: « مسائلی كه در رمان چند آوایی (polyphonic novel) پیش روی نویسنده و آگاهی وی قرار می‌گیرند بسیار عمیق‌تر و پیچیده‌تر از مسائلی هستند كه در رمان تك آوایی (تك گویی  mono logic =) رخ می‌نمایند. در قیاس با جهان نیوتن، وحدت جهان انیشتنی از پیچیدگی وعمق بیشتری برخوردار است و در سطح عالی تری قرار می‌گیرد و از رتبه‌ی كیفی متفاوتی است».[3]

    شعر از  روزنه‌ی امید آغاز می‌شود و با تنهایی وناامیدی شاعر یا راوی به پایان می‌رسد. تلاشِ همواره‌ی راوی بی‌نتیجه و عبث است. این ناامیدی، اما باعث نمی‌شود تا شاعر دست از تلاش بردارد. در بند آخر پس از پینه بستن و آبله شدن پای رهوارش و با آن تنهایی غمبارِ خود، باز بر در می‌كوبد تا شاید دری گشوده شود.

    می‌توان به این متن از زاویه‌های گوناگون نگاه كرد؛ حتی نگاهی فرامتنی به آن داشت و آن چه در هر بار و با هر خوانش كشف می‌شود، به عنوان گونه‌ای تأویل و از افقی دیگر بدان نگریست. همان گونه كه نیما با نگاهی دیگر به شعر و با تجربه‌ای تازه، آن را دگرگون كرد. نگاه تازه ی نیما به شعر بر پایه ی نگاه تازه به زندگی با توجه به تحول روزگارش و به همه ی عناصر هستی است . هوسرلِ فیلسوف بر این باور است : باید شیوه ی فهم و رویكردها به واقعیت زیر و رو شود. باید به دنیا با چشمانی تازه بنگریم و ذره‌ای اعتبار برای « باور به وجود آن چه تجربه می‌كنیم» قائل نشویم.     تمامی احكام را بی‌اعتبار بشناسیم و برای هیچ بیان فلسفی «بار ارزشی» نپذیریم.[4] اساساً در اثر هنری معنای قطعی و نهایی وجود ندارد. متن همواره و در فرآیند دگرگونی و تحول دانش و آگاهی انسان، خود متحول می‌شود و می‌توان هر بار با تأویلی دیگر به آن نگریست. تئودورآدورنو گفته است: اصل زیبایی شناسیكِ مدرن، رهایی از معناست و اثری هنری با رها شدن از بندهای دلالت معنایی، هم چون زبان به هدفی در خویش تبدیل می‌شود. ... « دیگر آشكار شده است كه جدا از تمامی دشواری‌هایی كه این حكم به همراه می آورد در اثر هنری كلام نهایی وجود ندارد».[5]

خوانش دوم:

شعر با تصویری از سكوت آغاز می‌شود. تراویدن مهتاب: جاری شدن پرتوهای ماه بر زمینه‌های تاریك شب و درخشیدن شب تاب با آن  درخشش كمرنگ در سكوت شبانه‌ی طبیعت؛ فضایی كه بر آن آرامش و سکوت حاکم است . وزن شعر نیز – زحافِ دستگاهِ ( بحرِ ) رمل – بر این سكوت، آرامش و روانی افزوده است. شب تاب، وجدان بیدار و روان آگاه شاعر وكسا نی مانند شاعر، این سكوت شب و این غفلت و خواب‌زدگی جامعه را تاب می‌آورد. هم پرتو مهتاب جاری است، هم سوسوی شب تاب و هم اشك از چشم خیسِ شاعر. سحر وصبح، همان آگاهی و دانایی عمومیِ محدودِ برآمده از روزگار شاعر است. این نگاهِ تاریخی نیما است كه با درك طلوع «مدرنیته» (همان سحر و صبح) و درك وظایف تاریخی از دنیایی تازه، دریافتی نو و نگاهی مدرن و جهانی سخن می‌گوید. شاعر در سطحی از آگاهی و رشدِ شعور به سر می‌برد تا نگران « این قوم به جان باخته » باشد و بخواهد آن ها را از این ناآگاهی نجات دهد. اما این تلاش بیهوده و ناموفق، نیشی بر جگر او می‌شود. همه‌ی آرزوها، همه‌ی خونِ دل خوردن ها و همه‌ی مایه گذاشتن از جانش- چه آگاهانیدن مردم، چه تغییر وتحول ساختار شعر و چه در تغییر نگاه اجتماعی و تحول فرهنگ عمومی- با اقبال  همگانی مواجه نمی‌شود و به شكست می‌انجامد. این پایان تراژیك، نوعی نگاه تراژیك نیما در این شعر است ( نگاهی كه بیشتر در صادق هدایت موج می‌زند). در بند دوم، شاعر دست به این سو آن سو دراز می‌كند تا همگامی بیابد و پاسخی از خانه بشنود، اما جامعه آن قدر درهم و به هم ریخته و پریشان است كه همه‌ی بدبختی
 آن ها‌ بر سرِ شاعر آوار می‌شود.

    در بند سوم شاعر دوباره به آغاز باز می‌گردد؛ همان فضای سكوتِ بندِ نخست. شاعر بر سیاهی شب و بر خواب شبانه می‌تراود و می‌تابد، اما اكنون نومیدی بر او چیره شده است. شاعر درتنهایی و با سنگینی وظـیفه‌ای كه بـرای خود قایـل است، با خویـش گویـه می‌كند. در انـدوه غفلت مردم، بیدار

می‌گرید.

خوانش سوم:

    شعرِ مهتاب- همان گونه كه پیشتر یادآوری كردم- شعری نمادگر است. « تفسیر ساختارهای نمادین به ناچار باید تا اعماق بی‌كرانگی معانی نمادین پیش رود؛ به عبارت دیگر، این تفسیر نمی‌تواند بدان گونه كه ما از علوم دقیق برداشت می‌كنیم علمی باشد. تفسیر معانی نه علمی بلكه عمیقاً معرفتی است».[6] این شعر نمادگرا ساختی منسجم، وزنی روان ( زحاف دستگاه رَمَل) و درون مایه‌ای اجتماعی وانسانی دارد. در آغاز، تراویدن مهتاب آمده است. مهتاب در ژرف ساخت این پاره شعر، به چشمه‌ای تشبیه شده و نورش به جاری شدن آب چشمه روی زمین. در رو ساخت، مهتاب بر پایه‌ی قرینه‌ی «می‌تراود» استعاره‌ی مكنیه است. هم چنین مهتاب نماد  است.[7] نماد روشنگری و آگاهی بخشی. اگر به فراسوی متن برویم، مهتاب- با توجه به ژرف ساخت آن كه به چشمه مانند شده، چشمه هم نماد پاكیزگی، زایندگی و روشنی است- می‌تواند زایایی، رویش و جاری شدن را هم به ذهن متبادر كند. جاری شدنِ روشنایی بر زمینه‌ی تاریك (آوای بیداری در جامعه‌ی به خواب رفته). شب تاب نیز نماد است: جرقه‌های آگاهی و بیداری در این جا و آن جا؛ آن روشنایی كم رنگ كه نمی‌تواند بر تاریكی مؤثر باشد. خفته وخوابیده نماد ناآگاهی و غفلت است. تناسب میان واژگان مهتاب، شب تاب و خواب و آوای موسیقایی كه از پیوند آن‌ها بر می‌خیزد، بر زیبایی شعر می ا‌فزاید. «خواب در چشم شكستن» كنایه از بی‌خوابی كشیدن ونگران بودن است. چشم‌ تر، چشم اشك آلود است.

    سحر وصبح، هر دو آرایه‌ی جاندار پنداری (تشخیص) دارند. « مبارك دم صبح» اشاره به صبح صادق و دم مسیحایی آن است كه موجود مرده را زنده می‌كند. «قوم به جان باخته» یا قوم [انگار] مرده با دم مسیحایی صبح می‌تواند زنده شود. در ادبیات ما نسیم سحرگاهی به دلیل شكوفا كردن غنچه و گل‌ها هنگام صبح به دم عیسایی تشبیه شده است:

هر نسیمی كه به من بوی خراسان آرد              چون دم عیسی در كالبدم جان آرد « سیدحسن غزنوی»

باد صبح است كه مشاطه‌ی جعد چمن است           یا دم عیسا پیوند نسیم سمن است  « مجیر بیلقانی»

گروه هم نشینِ « در جگر خاری لیكن » كنایه دارد. خار در چشم و خار در پا سابقه دارد. این جمله‌ی كنایی بر ساخته‌ی نیماست. خار در جگر شكستن، یعنی دچار رنج و سختی شدن و مشكلات را تحمل كردن است. «سفر» در « از ره این سفرم می‌شكند » هم گذر تاریخی است كه راوی دراین سیر تاریخی برای خود تعهد و وظیفه‌ای قایل است و هم سیر در آرزوها وخواسته‌های فرهنگی و هنری شاعر است كه در جهت تحول آن - بویژه تحول ساختار و درون‌ مایه‌ی شعر تلاش فراوان كرده و رنج بسیار برده است. «نازك آرای تن ساق گلی» یعنی ساق گلی با تنِ نازك آراسته. «گلِ نازك آرا» و لطیف، استعاره است. این گل، هم استعاره از شعر آزاد نیمایی  است كه شاعر برای تحول آن تلاش فراوانی کرده است و هم آن نگاه تاریخی و جهان بینی و آن افق آرزوهای شاعر است . شاعر برای تحقق آرزوهایش از جان مایه گذاشت . « با جان کِشتن » و « با جان آب دادن » کنایه از تلاش  فراوان كردن  و رنج بسیار بردن برای پرورش و رشد گیاه آرزو و آرمان است. «دست ساییدن» در پاره‌ی « دست‌ها می‌سایم » در معنای كنایی كورسو زدن و كورمال كردن وجست و جو كردن با دشواری است. « در گشودن» در پاره‌ی « تا دری بگشایم » كنایه از « در پی امید و روزنه‌ای بودن » است. بر عبث پاییدن، اصطلاحاً در معنی بیهوده تلاش كردن و اصرار بیهوده ورزیدن یا انتظار كشیدن در امری كه نتیجه‌ای ندارد. «كه به در كس آید» كنایه از انتظار گشایش و ایجاد ارتباط است.
«در و دیوار به هم ریخته‌شان»، « در» و « دیوار» مجازِ همه‌ی خانه، زندگی و محیط اجتماعی است. این پاره كنایه از نابسامانی، به هم ریختگی اوضاع و خرابی وضعیت است. « بر سر شكستن» كنایه از آوار شدن این وضعیتِ خراب و ناآگاهی مردم بر شاعر است. هم چنان تراوش مهتاب ودرخشش شب تاب. «مانده پای آبله از راه دراز» كنایه از خسته شدن شاعر و زخمی و تاول زده شدن پاهای اوست. «دهكده» در «بر دم دهكده مردی تنها» مجاز محیط اجتماعی و كشور است. «كوله بارش بر دوش» كنایه از وظیفه و تعهد اجتماعی و هنری شاعری است.

    شعر دارای نوعی قافیه است، مانند «مهتاب، شب‌تاب، ترم، سفرم، برم، سرم و ترم». فعل «می‌شكند» در پس این قافیه‌ها در شكل «ردیف» تكرار شده است. این قافیه‌ها و ردیف‌ها، موسیقی كناری زیبایی در شعر به وجود آورده است. هم چنین «سحر» با «خبر»، «از من» با «لیكن»، «می‌سایم»، «بگشایم» و «می‌پایم» به همراه قافیه‌های بالا، وزن و در مجموع ساخت منسجم شعر با همدیگر هارمونی زیبا، دل‌نشین و گوش‌نوازی به وجود آورده است. در نهایت، شعرِ «مهتاب» به قطعه‌ی توصیفی و داستانی موسیقی یا «پوئم سمفونیك» شباهت دارد.[8]

 

 

 



1- مبانی اتنو موزیكولوژی، موسیقی شناسی تطبیقی، گردآوری و تألیف دكتر محمدتقی مسعودیه، انتشارات سروش، تهران 1365، ص 121.

2- نك: ساختار وتأویل متن، بابك احمدی، نشر مركز، تهران 1372، ص 99

3- منطق گفت و گویی میخائیل باختین، تزوتان تودوروف، ترجمه‌ی داریوش كریمی، نشر مركز، تهران 1377، صص 38-37

1- ساختار و تأویل متن، همان، ص 547

2- همان، ص 573 (چشم‌ها را باید شست/ جوری دیگر باید دید= سهراب سپهری)

1- منطق گفت و گویی، همان ، ص 54

2- درباره‌ی نماد گفته‌اند: «در لغت به معنی نمود، نما، نماینده است. نماد به چیزی یا عملی گویند كه هم خودش باشد و هم مظهر مفاهیمی فراتر از وجود عینی خودش. تفاوت نماد با نشانه در آن است كه هر نشانه مفهوم ساده و واحدی را در بردارد، مثل چراغ راهنمایی، اما نماد مظهر مفاهیمی پیچیده‌تر از علامت است. مثل كبوتر سفید، برگ و زیتون با مفهوم صلح كه از قدیم مانده‌اند ... هر تصویری نخستین بار می تواند اسنادی استعاری داشته باشد. اما اگر تكرار شود، استعاره به نماد تبدیل می‌شود . ... بهترین نمادها در آثار ادبی با استعانت از قدرت خلاقیت نویسنده و شاعر به وجود می‌آیند و در رابطه با موضوعی كه باعث خلق نماد شده است مفهوم مؤثرتری می‌یابند. نماد  در آثار ادبی به دو صورت به كار گرفته می‌شود: یا در مقام تصویرهایی پراكنده در درون اثر حضور دارد ... یا كل اثر ساختار نمادین دارد، مانند منطق الطیر عطار وكمدی الهی دانته» (فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد،
نشر مروارید، تهران 1371)

1- ع. پاشایی درباره‌ی شعر «مرگ ناصری» شاملو گفته است كه به گونه‌ای «پوئم سمفونیك است». نك. انگشت وماه

برداشت ار :گروه ادبیات فارسی ناحیه 2 ساری


نوشته شده توسط: یزدانی | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

cialis overnight shipping from usa
جمعه 4 خرداد 1397 03:00 ق.ظ
Can you tell us more about this? I'd want to find out some additional information.
cialis tablets for sale
یکشنبه 12 فروردین 1397 05:29 ب.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the
costs. But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on various websites for about a year and am anxious about switching to another platform.
I have heard fantastic things about blogengine.net. Is there a way I can import all my
wordpress posts into it? Any kind of help would be really
appreciated!
http://karolewasee.weebly.com/blog/remedy-leg-length-difference-with-shoe-lifts
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:52 ق.ظ
Good answer back in return of this matter with real arguments and explaining everything on the topic of that.
at home std test kit
دوشنبه 5 تیر 1396 01:27 ق.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب اصل آیا نه کار بسیار خوب با
من پس از برخی از زمان. جایی درون پاراگراف شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه
تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.
من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در منطق و شما خواهد را
سادگی به کمک پر کسانی که شکاف. در این رویداد شما
که می توانید انجام من را قطعا بود مجذوب.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر