تبلیغات |
ادبیات متوسطه
زبان و ادبیات فارسی شعر و شاعری ادبیات دستورزبان فارسی اموزش مطالب درسی ادبیات دوره دبیرستان
|
|||||
|
|||||
انواع بافته ها در ادب فارسی | |
به نام خداوند جان و خرد تهیه و تنظیم : یوسف چالی تبار شفیعی
الف) بافتهها 01 ابریشم : پارچهای نفیس و گرانبها که از مادهای که کرم مخصوصی به نام کرم پیله به شکل نخ بسیار نازک و شفاف و مایل به زردی به دور خود ترشح میکند و با آن لانهی بیضیشکل میسازد، بافته میشود؛ چنانکه پس از جوشاندن و خفه کردن کرمها، از تارهای پیله برای بافتن پارچه استفاده میکنند. اطلس، حریر، پرند ( پرنیان ) از انواع ابریشم هستند. 02 اطلس : پارچهای که ابریشم میبافند و یک سوی آن براق است. نقش آن بیشتر ساده اما گاه منقش هم هست. به آن حریر ساده نیز میگویند. نقوش آن گلها ( بیشتر نیلوفر ) ، جانوران و پرندگان تخیلیو عجیب است. 03 برد : جامهای قیمتی و گرانبها از پشم شتر که خاص یمن بوده است. 04 بوقلمون : دیبای رومی که در اثر تابش نور خورشید، هر لحظه به شکلی درمیآید. 05 بَیرم: گونهای پارچهی ریسمانی است شبیه مثقالی عراق و شاید از آن نیز باریکتر و لطیفتر. 06 پرده: پارچهای بلند و بزرگ که در جلوی در خانهها میآویختند تا از دیده شدن درون خانه جلوگیری کنند، یا مانع نور خورشید شوند و یا حرارت خانه را نگه دارند. پس از آن به مجاز در معنی حجاب و پوشش به کار رفت. از پردههای زیبا و منقش برای تزیین تالارها و اتاقهای کاخ استفاده میکردند. 07 پرند/ پرن/ پرنیان : جامهی ابریشمین، حریر بینقش و ساده را پرند و حریر منقش را پرنیان گویند. 08 پلاس : پارچهای پشمین کلفت که درویشان از آن جامه پوشند و نیز چون کسی را ماتم بسیار میرسید، لباس از پلاس میپوشید. 09 حریر : جامهی ابریشمین، نوعی از ابریشم و پرند. 010 خز : جامهای ابریشمی یا جامهای از موی حیوان خز است. 011 خلعت : جامهای که پادشاه یا امیری برای بزرگداشت کسی به وی هدیه کند یا خود بر تن او پوشاند و آن سه پارچه است : دستار، جامه و کمربند. 012 خیش : پارچهای از کمبهاترین نوع کتان که از آن پرده و دستار سازند، پردهای که آن را میان خانه آویزند و حرکتش دهند تا خانه خنک شود. 013 دبیقی : نوعی پارچهی ابریشمین لطیف که منسوب به دبیق، دهکدهای در مصر ، است. 014 دیبا/ دیبه/ دیباه : پارچهی ابریشمین منقش یا حریر الوان 015 ستبرق : دیبای ستبر که به زر بافته باشند. 016 سَقِر لات/ سِقِرلاط/ سُقلات/ سُقِلات : جامهای پشمین، جامهی صوف که آن را نبات گویند و در روم بافته میشد. 017 سقلاطون/ سقلطون : نوعی جامهی ابریشمی زردوزی شده که آن را در بغداد میبافتند. 018 سُندُس : کلمهای یونانی است و به نوعی از دیبای لطیف و نازک و گرانبها گفته میشود. 019 شَرب : پارچهای از کتان نازک که بزرگان بر سر میبستند؛ این پارچه زردوزی نیز میشده و گرانقیمت نیز بوده است و بیشتر آن را در مصر میبافتند. 020 شَعر : نوعی پارچهی ابریشمین نازک. برخی گویند رنگ آن سیاه است. آن را دیبای سرخ و نرم هم گویند. 021 صوف : نوعی پارچهی پشمی 022 عتابی : نوعی پارچهی خشن و موجدار و راه راه با گلهای رنگارنگ که در محلهای در بغداد به نام عتابیه منسوب به یکی از افراد بنیامیه به نام عتاب میبافتند و به سبب آن محله، بدان پارچهها عتابی اطلاق میشده است. بعدها هر پارچهی موجدار راه راه را عتابی میگفتند. این پارچه را به زر نیز میآراستند. 023 قَصَب : پارچهای نازک و نرم از کتان و ابریشم که در هند مشهور بوده است. در قدیم معروف بوده که پارچهی کتانی در مهتاب قوت ندارند و با تابش نور ماه پاره خواهند شد. 024 قَرقوبی : پارچهای پشمین که در قرقوب ( مکانی میان بصره و کوفه ) میبافتند. 025 کتان : گیاهی از تیرهی کتانیان ( گیاه بومی نواحی مدیترانه، قفقاز، خاور نزدیک و خاور میانه ) که از پوست ساق آن پارچه تهیه میکردند. 026 کرباس : پارچهی سفید از پنبهی خشن که بیشتر جامهی زنان و مردان روستایی از آن است. 027 کمخار/ کمخا/ کمخاب : پارچهی منقش و رنگارنگ که خواب اندک دارد. 028 کمسان : نوعی پارچهی ابریشمین یا دیبای سبز که خاص کمسان ( روستایی در مرو ) بوده است. کمسان در قدیم به دیبابافی معروف بوده است. بیشتر چتر و سایهبان و هودجهای شاهانه را از آن میساختند. 029 مخمل : پارچهی نخی یا ابریشمی که یک روی آن صاف است و روی دیگرش پرزهای لطیف و نزدیک به هم و به یک سو خوابیده دارد. 030 مُبرم : پارچهای که محکم و دوتاه بافته شده باشد. 031 مُشجَر : پارچهی دیبایی که نقوش درختان یا هر یک از اجزای آن و میوهها را داشته باشد. 032 مُصمَت : پارچهای که یکدست و یکرنگ از ابریشم سفید باشد و پنبه و چیز دیگری در آن نباشد. 033 مُعَرج : پارچهای نفیس و خطدار با نقشهای پیچیده. 034 مُلحَم : نوعی پارچهی ابریشمی سفید که تار آن ابریشم و پود آن غیر ابریشم باشد. 035 وشی : پارچهای ابریشمی نقش و نگار دار که در شهر وش/ وخش ( از ترکستان ) میبافتند و گاه آن را زردوزی میکردند. به آن اطلس وشی و دیبای وشی میگفتند و در برابر مصمت، پارچهی یکدستسفید بود. ب) جامهها 01 ازار/ ازار پای، لنگ، فوطه، چادر، زیرجامه، شلوار، تنبان در معنی لنگ، فوطه و چادر که آن را بر کمر میبستند. 02 اُکسون : جامهی سیاه قیمتی که بزرگان جهت تفاخر میپوشیدند. 03 پیراهن : جامهی نیمتنهای که زیر لباس بر بدن پوشند. 04 توزی: قبا و جامهای تابستانی بسیار نازک که از کتان بافند و منسوب به شهر توز از ناحیهی پارس است. 05 جامه: پارچهی بافتهی نادوخته و مطلق رخت پوشیدنی را گویند. 06 جبه : لباس بلند با آستین دراز و پیش ناشکافتهای که روی لباسهای دیگر پوشند. 07 چادر : پارچهای بلند که آن را زنان بر سر اندازند. 08 حُله : پوشاکی که همهی بدن را پوشاند. جامهی نو، رخت، ردا، قبا، ازار 09 خرقه: جامهی پارینه که از تکههای پاره دوخته شده باشد و نیز جبهی صوفیان است که با آداب مخصوص از دست شیخ میگرفتند. 010 خفتان : جامهی روز جنگ و گویا همان قژاکند و کژاکند است و آن جامهای بود که میان رویه و آستر آن را با ابریشم یا پشم بسیار میانباشتند و مانند لحاف میدوختند تا گذشتن از آن و رسیدن تیغ به بدن دشوار باشد. 011 دامن : قسمت کمر به پایین هر جامه چون پیراهن، قبا، ردا، کت، پالتو و نظایر آن را گویند و نیز قسمی جامهی زنانه است که تنها از کمر به پایین را پوشاند. 012 دُراعه : جامهای از پنبه یا پشم خشن که بر دوش افکنند و مرد و زن پوشند. بیشتر جامهی شیوخ و زاهدان است و به آن فوطه یا جبه نیز گویند. 013 دستار : دستمال، روپاک، مندیل (= پارچهای که با آن عرق و مانند آن را پاک کنند. ) ، شال سر ، عمامه و هر چه که بر دور سر از شال یا دیگر پارچهها به وضع مخصوص پیچند. 014 دق : نوعی لباس پشمینهی قیمتی که مویها از آن آویخته باشد و بافت مصری و رومی آن معروف است. 015 دلق : جامهی کهنه و ژنده را گویند. 016 ردا: بالاپوش، عبا و جبهای است که روی لباسهای دیگر پوشیده بر دوش اندازند. 017 زُنار : به طور کلی هر رشتهای را زنار گویند. ریسمانی است به ستبری انگشت از ابریشم که ذمیان نصرانی مجبور بودند که به امر مسلمانان بر میان بندند تا از مسلمانان شناخته شوند، چنانکه یهودیان مجبور بودهاند عسلی ( وصلههای عسلی رنگ ) بر لباس خود بدوزند. در کتابهای فارسی گاه زنار به کستی (= کشتی به ضم کاف ) زرتشتیان اطلاق شده است. 018 صدره : جامهی بیآستین که سینه را بپوشاند. 019 طیلسان : نوعی ردا که عربان، خطیبان و قاضیان بر دوش اندازند. 020 عمامه : پوششی است بر سر مردان و آن پارچهی درازی است که به دور سر پیچند و به آن دستار و مندیل نیز گویند. جنس آن از پشم، پنبه یا کتان است. عمامه در سراسر کشورهای اسلامی جز اسپانیای دورهی اسلامی رواج بسیار داشت، چنانکه میزان شخصیت و فضل افراد را بزرگی و کوچکی عمامهها تعیین میکرد. در دورهی خلفا، سپاهیان عمامهی سیاه و برخی از بزرگان عمامهی زرد بر سر میگذاشتند. از قرن هشتم عمامهی سبز نشان علویان و سادات بود و تا امروز عمامهی سبز و سیاه نشانهی سادات است. 021 فوطه/ لنگ/ ازار : چادر نگارین یا چادر خطدار. جامهای که از سند میآوردند. 022 قبا : جامهای که از سوی پیش باز است و پس از پوشیدن، دو طرف پیش را با دکمه به هم بپیوندند. 023 کُرتَه : پیراهن، قبای یکلا، لباسی که زیر جامهها پوشند. جامه یا قبای نیمتنه را نیز گویند که عربها سربال گویند گروه ادبیات دامغان
|
شخصیت ها در تاریخ بیهقی
سلطان مسعودغزنوی
سلطان مسعود،امیری مستبدوخودسربوده است وگاهی به صراحت به استبداد رای خود نیزاقرارمی کند.چنان که درنامه ای که پس ازشکست دندانقان به ارسلان خان،خان ترکستان می نویسد،اشاره می کند که رای درست آن بود که سوی هرات می رفتم ؛همانطورکه به من گفتند«امّامارالجاجی وستیزه ای گرفته بود...خواستیم که سوی مرو رویم ان نادره( شکست دندانقان)افتاد.سوی مرورفتیم ودل هاگواهی می داد که خطای محض است.
یکی از مطا لب قابل توجه که در زندگی اوبه چشم می خورد باده گساری وخوشگذرانی اوست،درتیره ترین ایام سلطنتش که با شکست های پی درپی مواجه می گردد،جام باده و ندیمان ومطربان را ازیاد نمی برد ونصیحت خیرخواهان رادراین مورد نمی پذیرد برای مثال درشکست دندانقان می گوید:«غم خوردن سودی ندارد پس به سرنشاط بازمی شودوشراب می خورد» .
یکی دیگرازصفات اومال دوستی وحرص فوق العاده ی اوبه جمع سیم وزراست وبدبختی دیگراوآن است که زود تحت تاثیرسخنان بد خواها ن قرار می گیرد. امّا ازشگردهای سلطان مسعود این است که وقتی می خواهد کاری بزرگ ونابسندانجام دهد چون می داند کارش توجیه بذیر نیست ، خودازشهرخارج می شود .چو ن فرمان می دهد حسنک رابردار کنند ،قصد شکارونشاط سه روزه می کندوبا ندیمان ومطربان ازشهر خارج می گردد .
امّاازصفات خوب اوبه نقل ازتاریخ بیهقی واقوال معاصرانش می توان نکاتی رایادآور
شد:شرم ،حلم،رحمت،بزرگی وگاهی چشم پوشی ازخطا ی متّهمان.ازنکته سنجی وهشیاری وسیاست امیر مسعود نیز شواهدی در دست است.
حق شناسی وقدردانی اونیز نباید نادیده گرفته شود.سبب انتخاب خواجه احمدحسن رابه وزارت چنین ذکر می کند:«خواجه به روزگاربدرم آسیب هادیدهاست وملامت ها کشیده.» ازعلاقه ی فراوان مسعود به طاووسان نروماده بوده وکودکانه به طلب ان ها به بام خانه برمی شده است .درروزگارجوانی به ورزش هایی چون زورآزمودن،سنگ گران برداشتن وکشتی گرفتن وامثال آن می پرداخت.ازجوانی به شکار شیرمی رفته وازکودکی بافنون جنگی آشنا شده است.
سلطان محمود غزنوی
محمودبن سبکتگین بزرترین پادشاه غزنویان است اولین پادشاهی است که لقب سلطان گرفت .اومردی عاقل،متدّین،خبیروهشیاربودوارباب علم ومعرفت رادر دربارخویش گرد کرد
تولّداو،یک ساعت قبل ازتولدش سبکتگین خوابی دید که عثمان بن سراج درمورد نویسنده ی طبقات ناصری نقل می کند :«امیرسبکتگین به خواب دیده بود که درمیان خانه ی او از آتشدان درختی برآمدی وچنان بلندشدی که همه جهان در سایه ی او پوشیده گشتی .از فزع آن خواب چون بیدار شد در آن اندیشه بود تعبیر چه باشد که مبشری درآمدوبشارت داد که حق تعالی ،ترا پسریداد.سبکتگین شادمانه گشت وگفت پسررامحمود نام کردم وهم در آن شب که ولادت اوبود،بت خانه ای به هند که در حدودپشاوربودبرلب سندشکست.» پس ازمرگ سبکتگین ،مدتی بین امیر محمود وبرادرش اسماعیل اختلاف بر پا شد تاآن که امیر محمودبعد از جنگ ها وتلاش های بسیار غالب آمد .ازوقایع مهم زمان اومتفرق شدن ترکان دراطراف بلاد ایران است.سلطان محمود در421هجری قمری وفات کرد.
حسنک وزیر
حسن بن محمد المیکالی ،معروف به امیرحسنک ،ازآخرین وزرای سلطان محمود است وسلطان ابتداریاست نیشابور رابه وی داد واو درنظام آن خطه ،هنر وجربزه وکفایت ازخودبروز دادوبدین عمل در چشم سلطان عزیز شدوکارهای دیوان غزنین به وی ارجاع گردید وعتبی درآخر کتاب خود وصفی بلیغ ازوی کرده،عاقبت دربین سنه 421 و422در
بلخ به دست سلطان مسعودوبه تحریک واغراء ابوسهل بوزنی مصلوب شد...
وچون خواجه احمدرامعزول کردوزارت رابه حسنک دادواین حسنک ،جوانی بود ازخواجگان شهرنیشابوروخیلی خدمت سلطان کرده بود وبا پسران سلطان محمود به کتّاب بوده ورسم وآیین سلطان نیک دانسته ومردی باتدبیربوده وتا آخرعمرسلطان وزیر بود.
چون سلطان مسعود به سلطنت رسید اورابگرفت وبه سعایت حسّاد او را بر دارکرد... در تاریخ بیهقی عبارت ذیر به زیبایی،شخصیت حسنک را بیان می کند:
((و حال حسنک دیگر بود،که بر هوای امیر محمّد ونگاهداشت دلوفرمان محموداین خداوندزاده رابیازردوچیزهاکردوگفت که اکفای آن رااحتمال نکنندتابه پادشاه چه رسد.وچاکران وبندگان را زبان نگاه باید داشت باخداوندان ،که محال است روباهان را با شیران به چخیدن ))
بیهقی درعبارات زیر نیزبه شخصیت ارزشمند حسنک اشاره دارد:«بر اثر خواجه احمد بیرون آمد به اعیان وبه خانه ی خود باز شد. نصر خلف دوست من بود از او پرسیدم که چه رفت؟ گفت که چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست،چون او این مکرمت بکرد همه اگرخواستند یا نه بر پای خاستند.بو سهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت بر خاست نه تمام و بر خیشتن می ژکید.خواجه احمد او را گفت در همه کارها ناتمامی وی نیک از جای بشد.وخواجه امیر حسنک را هر چند خواست که پیش وی نشیند نگذاشت وبر دست راست من نشست. وبردست راست خواجه ابوالقاسم کثیروبونصرمشکان رابنشاند_هرچندابوالقاسم کثیرمعزول بود،امّاحرمتش سخت بزرگ بود_وبوسهل بردست چپ خواجه ازاین نیزسخت بتابید.
وخواجه یبزرگروی به حسنک کردوگفت:خواجه چون می باشد وروزگار چگونه می گذراند؟ گفت:جای شکر است.خواجه گفتددل شکسته نبایدداشت که چنین حال ها،مردان را پیش آید،فرمان برداری بایدنمودبه هرچه خداوندفرماید،که تاجان درتن است،امیدصدهزار ابو علی راحت است وفرج است.
بوسهل زوزنی
بوسهل زوزنی ازامرای زمان محمود غزنوی که به دستورمحمود در قلعه ی غزنین محبوس شد وچون مسعود ازری به سوی غزنین حرکت کرددر دامغان به اوپیوست ووزیرگونه به رتق وفتق امور پرداخت.چون مسعود ،وزارت به احمد بن حسن داد زوزنی را به تصدّی دیوان عرض گماشت.ولی پس از چندی به سبب خیانت های پیاپی معزول گردید.اموال او را مصادره وخود او را زندانی کردند وبعد ها مسعود ،او را بر سر کار آورد.
او از سیاست پیشگان نامدار روزگار غزنویان واز کار گزاران بزرگ عهد سلطان مسعود است .
بیهقی در کتاب خود در باره ی بوسهل می گوید: بو سهل ،زبان وادب عرب را به خوبی می دانست وبه آن زبان شعر می سرود وی در شاعری دستی قوی داشته است. بیهقی در عبارت های زیر ویژگی های شخصیّتی بو سهل را به زیبایی بیان می کند:شگفتا در طبع این امام زاده ی محتشم فاضل ادیب شاعر لطیف طبع عشرت دوست میگسار شاد خوار ،شرارت وزعارتی موکد شده است.او درشت خویی است که بر خشمش طاقت نمی آورد .کینه توزی است که بر سر بریده ی دشمن شاد خواری می کند .بهانه جویی است مفتّن.لاف زنی است گزافه گو. نا معتمدی است خیانت کار .جاه طلبی است فرصت جو که پیوسته در پی ترقی است وبزرگ شدن خود را در خرد نمودن بزرگان و از میان بر داشتن آنان می جوید.
او بعد از گرفتن شغل دیوان عرض در اثر یک سلسله جریانات سوء اسعود بر وی خشم می گیرد و وی را بهمحنت می افکند ، یک: بر دار کردن حسنک ،دو:وادارکردن مسعود که مال وصله ی امیر محمد که در سلطنت زود گذرش نصیبش شده بود به زور بگیرد ،سه:در باب آلتونتاش خوارزم شاه فساد می کند.
بو نصر مشکان
بیهقی در تجلیل مقام علمی و فضیلت بو نصر مشکان می گو ید :«کفایت وبلاغت وعقل بدو پایان یافت .در زمان نوزده سالی که با او بودم او مرا عزیز تر از فرزند خود می نواخت ودر پرتو حمایت او ،نام و جاه ومال وعزت فراوان یافتم ومن قادر نیستم یک دهم حقّی را که از او بر گردن من است ،ادا کنم وبیهقی می گوید :وباقی تاریخ چون خواهد گذشت که نیز نام بو نصر نیاید در این نوشته ،قلم را لختی بگریانم واز نظم ونثر بزرگان که چنین مردم و چنین مصیبت راآمده است باز نمایم تا تشفّی ای باشد مرا و خوانندگان را.»
احمدبن حسن میمندی
مکنی به ابوا لقاسم وبنا به گفته بعضی ابوالحسن وملقب به شمس ا لکفا ه وزیرمعروف سلطان محمود وپسر ویسلطان مسعود . پدر احمد حسن د رزمان سبکتگین عا مل بست بود و به اتهام اختلاس د ر خراج کشته شد.
احمد برا د ررضا عی محمو د است ، به سا ل 384 ، از ، طر ف امیر نوح بن منصور اما رت خرا سا ن یافت ، احمد را ریا ست دیوان رسا یل داد وروز به روزبرمقام و مرتبت او پیش محمو د افزود ه می شد و پیو سته کا رها ی بزر گ را عهده داربود.
وزیرسلطا ن محمو د غزنوی، تا سال 416 ه ق وزارت سلطان او را در سال 416 ه ق معزول و د ر قلعه کا لنجر محبو س ساخت . اما بعد از مر گ محمود ، جا نشین او، مسعو د ، میمند ی را از زندان خا رج نمود و به وزارت گما شت .این وزیر در سا ل 424 پس از دو سا ل وزارت مسعود در گذ شت میمند ی مر دی لا یق و فا ضل بود ولی به زبان فارسی دلبستگی نداشت وعربی را بر ان تر جیح می داد وبه همین علت در دوران وزارت خویش دستور داد تا دفا تر دولتی راکه در زمان وزارت اسفراینی به فارسی نوشته می شد به عربی بنو یسند .
ابو حنیفه اسکا فی
فقیه و دا نشمند مشهو ر محا صر ابو ا لفظل بیهقی وسلطا ن ابرا هیم غز نو ی بو د ه و ازو نیکویی و احسان دید ه است . وی مسند تد ریس نیز داشت و بی اجری و مشا هر ه، درس ا د ب وعلم می داد.
ابو حنیفه اسکا فی : استاد ابو حنیفه اسکا فی ، ابو حنیفهً اسکا ف از شعرا مخصو ص سلطا ن ابرا هیم ابن مسعود غز نو ی استا د بو حنیفه اسکا فی ، ابو ا لفظل بیهقی درتار یخ خود اورد ه است که : چو ن تاریخ را بد ینجا رسا نیده بو د م ، با ابو حنیفه اسکا فی
طر یق دو ستی روی داد و دربا ره دانش واد ب او ، سخن بسیا ر شنیده بو د م . بیهقی در جا ی دیکر می گو ید : که از ا سکا فی در خوا ست کر دم تا قصید ه ا ی درباره در گذ شت سلطا ن محمود بگو ید و در ان از امد ن امیر محمد ومملکت گرفتن امیر مسعود سخن گو ید.
وباز بیهقی گوید :که می خو ا ستم که فا ضلی بیا بم که شعری بگو ید که هم نظم با شد و هم نثر ، هیچ کس را نیا فتم ، از فقیه بو حنیفه خوا ستم واو سخت نیکو گفت :
شاه چو دل بر کند زبزم و گلستا ن آسان اً رد به چنگ مملکت اسان
علی رایض
چاکر بو سهل زوزنی.شخصی بود که به دستور بو سهل ،وزیر حسنک را به خانه ی خود برد و انواع استخفاف ها به او روا داشت.
بو سهل بسیار از این عمل خرسند بود ولی همه ی مردم از شنیدن این ماجرا ناراحت گردیدند.
بیهقی در آشفته شدن کار حسنک چنین گفته است:«وزیر بو سهل زوزنی با وزیر حسنک معزول سخت بد بود که در روزگار وزارت بروی استخفاف ها کردی …اکنون به عاجل الحال بوسهل فرمود تا وزیر حسنک رابه علی رایض سپردند که چاکر بو سهل بود تا او را به خانه ی خویش برد وبدو هر چیزی رساند از انواع استخفاف و بو سهل ردر آن چه رفت مردمان زبان در گرفتند وبد گفتند…»
عبد الرزّاق
پسر خواجه ی بزرگ احمد حسن میمندی و پس ازطاهر مستوفی از جانب سلطان مودودغزنوی به وزارت رسید .مودود به رزم سلجوقیان شتافت ولی به علت قولنج بازگشت و عبد الرزّاق را به سوی سیستان که به تصرف سلجوقیان در آمده بود گسیل داشت.
مودود در غیبت وزیر در گذشت و ارکان دولت ،عتی بن مسعود را به تخت نشاندند .عبد الرزّاق چون این بشنید فسخ عزیمت کرد وعبدالرشید بن مسعود را که به موجب فرمان مودود محبوس بود از زندان به در آورد و لشکریان را به اطاعت او دعوت کرد .آنان نیز اطاعت کردند .وزیر در ملارمت عبد الرشید به غزنین باز گشت وعلی بن مسعود بگریخت وامروز وزارت تا پایان حیات با عبد الرزاق بود.
بو الحسن حربلی
دوست ابو الفضل بیهقی واز خاصّان بو سهل ، او بود که فرمان داده بود در مجلس نشاط وشراب ، سر حسنک را در طبقی سر پوشیده آورند وخطاب به مجلسیان گفت :هم اینک میوه ها ی نو برانه آورند بفرمایید تا از آن بخوریم .چون سر پوش را از روی طبق برداشتند وسر حسنک را بدیدیم همگان دچار حیرت شدیم ومن از حال برفتم .بیهقی گوید که فردای آن روز ،بو الحسن راملامت کردم وگفتم:ای بوالحسن تو مرد ترسویی.آیا سر دشمنان،چنین باید برید؟همگان اورا بسیار لعنت کردند.
نصر خلف
نصر خلف حاکم لشکر سلطان مسعود ویکی از دوستان بیهقی در زمان مسعود غزنوی بود.ویکی از شاهدان عینی آوردن حسنک به دیوان برای محاکمه .
«…بر اثر فقها وقضات،خواجه احمد ،بیرون آمد با اعیان وبه خانه ی خود باز شد ونصر خلف دوست من بود.از وی پرسیدم که چه رفت؟گفت که چون حسنک بیامد خواجه بر پای خواست…»
بیهقی در ذکر ورود مسعود به غزنین واستقبال مردم از او آورده که ...ونماز دیگر به کسی اجازه ی ملاقات نداد.و برای زیارت قبر پدر باغ فیروزی رفت .پس از اجرای مراسم ، مسعود به نصر خلف که حاکم و قاضی لشکر بود گفت که باید مردم بسیاری را برای ساختن مهمان سرایی در این جا آماده کرد تا در اسرع وقت بر طبق وصیت پدرمان در اینجا ساخته شود .
منابع ومآخذ
1.حسینی کازرونی،دکتر سید احمد،پژوهشی در اعلام تاریخی وجغرافیایی تاریخ بیهقی
2.سنگری ،دکتر محمد رضا،آموزش زبان وادبیات فارسی،رشد،دوره ی بیستم،شماره ی دو،زمستان
،صص12-8.
خاطره نویسی
به نام پروردگاری که عظمتش را می توان در رگبرگ های درختان سر به فلک کشیده لمس کن به آسمان بنگر!خواهی یافت شادی ها و تلخی های بسیار که آیینه ی گذر زندگی است.زیباترین نقطه ی حضورت آن هنگام خواهد بود که لوح وجودت سپید است.
کودکیت را مرور کن لحظه های شادی را به خاطر آور که حس شیرین لبخند آن هم نه از روی اجبار،بلکه از شوق کودکی سراسر وجودت را فرا گرفته ،سبک خواهی شد چونان پری که در آسمان در تکاپوست .
آری غم مان همان وقت بودکه زمین میخوردیم و ثانیه ای بعد قفس غم خانه قلب را می شکست وبی درنک بیرون می پرید .
زمستان با کوله بار سفیدش که می آمد شیطنت ما نیز گل میکرد بدون توجه به بزرکترها به حیاط
می رفتیم بی انکه پوششی داشته باشیم حسابی می گذاشتیم بدنمان سرما را حس کند حتی یواشکی
نا خنکی هم به برفها می زدیم طعم سرد برف استخوانهای بدنمان رالرزه وا میداشت شب هنگام که می رسید دو دست گو چکمان راباز می کردیم هر چه بالاتر می رفتیم خانهایمان نیز گوچکتر می شد .
فصل بهارکم کم از راه می رسید وموقع خرید لباس واین لذتبخش ترین چیز بود ودر فکر خود شاهزادهای می شدیم در تابستان با رویایی شیرین وباور نکردنی شیرینی پهن کردن سفره عید
وخوردن شرینی واجیل عید. العان هرچه هم شیرینی وتنغلات ان هم از نوع مرغوبش رابخوریم باز هم طعم آن موقع را ندارد واین شیرینی دوران کودکیست ونوبت به شیرین ترین لحظهً کود کیست ونوبت به شیرین ترین لحظهً عید یعنی گرفتن عیدی است .د ست کوچکمان را در دست پروسعت پدر ومادر می گذاشتیم ذوقی خا ص ضربان قلب ما ن را دو چندان میکرد موقعی که دست پرمحبت سکه ای را در جیب مان میگذاشت سراسرامیدوار میشد یم از اینکه برسکه ها ی قلکما ن افزوده خواهد شد وچه زیبا بود که قلک قلبما ن سرشار از شادی شده بود .
عظمت خدا را میتوان در خنده ها ولبخندها ی شیرین یک کودک فرض کرد فصل پاییزکه فرا می رسید تا بلوی دیگر جلوی رویمان نمایان می شد وما در پی رنگهای زیبای خدا یادم می آید 1385
یک روز با پدرم صحبت می کردم وبرای ریختن برک درختان از خدا کلا یه می کرد م و از عریان شدن درختان بسیار نارحت وغمگین بودم پدرراز بزرگی را برایم آشکار ساخت گفت درختان را بنگر که یکی از نشا نهای بزرک خداوند است ،در بهار شکوفه میدهد ،در تابستان ثمر می دهد ،در پاییزلخت عریان میشود ودر آخر در زمستان به خوابی طولا نی مد ت می رود
این چرخه طبیعت چون زند گی آدمیست ،پدر می گفت این تا بلوی زیبا چون صفحه ایست که جلوی دید گا ن انسان گذر می کند این فصول عمر کوتاه آدمی را مرور می کند آری بهارهمان شکوفاییوشادابی را دارد که در یک کودک می توان یا فت،تا بستان فصل ثمر است ،فصل میوههای رنگین واین آغاز نوجوانی ویافتن هدف در انسان به فصل پاییزهزار رنگ که می رسی بی درنک به یاد جوا نی وتلا ش برای امور زندگی می رسی برخلاف تفکر مردم پاییز فصلی پراز هیا هووسعی وتلا ش است این را می توان در درختی بیا بی که هربرکش حاصل تجر به ای است.
واما فصل سرد زمستان برفها یش که به ما نند سپیدی پنبه است یاد آورموهای سپید که برای رسیدن به اهداف والا ی خود کوشیده اند ،درختان را وآرامش زمستا ن وآسا یش طبیعت آری به سن کهولی می رسی بدنبال آرامش وآسایش ولی آیا ثمره ای داشته ای یا د ر زندگییت نتیجه ای داشته است که بتوانی بیا سایی آری این بود زمزمه ای که پدر برایم گفت واین یکی از زیبا ترین سخنانی بود که شنیده بودم.
فصل پاییز آغازه مدرسه،صدای زنک مد رسه نا قوسی زیبا که در دریچه قلبما ن را بر زندگی جدیدی باز می گردد فصل لبا س ومد رسه ،ما نتوی تو سی ،شلوار تو سی ،همه یک رنگ و یک دل بدون رنک و ریا وارد مدرسه میشد یم با صدای زنک مدرسه در صفهای منظم می ایستا دیم و بعد از اتمام بر نامه صبحگا هی هر کدام به کلا س خود می رفتیم وزیبا تر از آن بوی کاغذ ودفترهای نو که فضای کلاس را معطر می کرد .
وچیست رمز شیرینی این دوران به جز صدا قت ،صفا ویکدلی ،
گروه ادبیات متوسطه سمیرم
اشاره:
داستان سیاوش در ظاهر هیچ نیست الّا جنگ میان زشت و زیبا، حسن و قبح، نیك و بد، خیر و شر، عقل و جهل كه رستم، سیاوش، پیران و همفكرانشان شاخصترین نمادهای نیكی و خیر و... عقلاند، و افراسیاب، گرسیوز، سودابه و همنظرانشان بارزترین نماد زشتی و شرّ و... جهلاند.
اما اگر قائل به رمزی بودن این داستان شویم و باطنی برای داستان مذكور در نظر بگیریم و چون مولانا بر این باور راستین باشیم كه
هست اندر باطن هر قصهای
خردهبینان را ز معنی حصهای
و با این باور اگر صورت افسانه را بشنویم و دانه را از كاه جدا كنیم میتوانیم مطمئن باشیم كه یكی دیگر از داستان های شاه نامه كه از تاب عرفانی برخوردار است داستان سیاوش میباشد.
چنان كه پیش از این در داستان رستم و سهراب بیان شده كه سهراب نماد نفس اماره ی رستم است، سهرابی كه لبریز از غرور و سركشی و جاهجویی بود، فرزندی كه با مادر به درشتی سخن میگفت و نشان پدر میجست، سهرابی كه قصد نابودی افراسیاب و كاووس را كرده بود و فرمان روایی بر عالم را در سر میپروراند. لیكن رستم در سلك سلوك خود بر او چیره گشته و او را چون اژدهایی كه در اسارت برف فراق افتاده باشد افسرده و بیقدرت ساخت، و بر این اساس نفس مطمئنه ی رستم عرصه را مناسب جولان و رشد و تعالی خود مییابد، لذا سیاوش كه نماد نفس مطمئنه ی رستم است، در پناه و تحت تربیت وی قرار میگیرد و با گذشت زمان رستم او را به كمال میرساند، آنگاه به نزد كاووس میآورد. هرچند باید گفت: در حقیقت این رستم است كه در مسیر سلوك كمال یافته و نزد كاووس آمده تا برای ادامه ی سلوك خویش دستورات لازم را اخذ و اقتباس كند.
رستم در مرتبه ی ولایت و انتخاب سیاوش جهت تربیت
وقتی كه رستم از كشتن سهراب (كه نماد و سمبل نفس امّاره ی اوست) سربلند و پیروز برآمد، پیروزی او از منظر عرفان بدین معنا بود كه وی ابراهیموار بت نفس را شكسته و حال وقت آن رسیده است كه كاووس او را ولایت بخشد. چنان كه حضرت ابراهیم(ع) آنگاه كه از تمامی آزمایش ها و شكستن بت ها پیروز و سربلند برآمد حضرت حق خطاب به حضرتش فرمود : «انّی جاعلك للناس اماما» یعنی تو را به پیشوایی و رهبری مردمان برگزیدیم. بنابراین زمانیكه رستم پیش كاووس حاضر شده و
چنین گفت كاین كودك شیروش
مرا پرورانید باید به كش
چو دارندگان تو را مایه نیست
مر او را به گیتی چو من دایه نیست
بسی مهتر اندیشه كرد اندر آن
نیامد همی بر دلش آن گران
تا این كه كاووس،
به رستم سپردش دل و دیده را
جهان جوی پور پسندیده را
این جاست كه باید اقرار كرد، اگر قائل نباشیم كه این داستان نمادین و رمزی است خندهدار است پذیرش این كه پادشاهی صاحب نفوذ و قدرتمند از دادن نوش دارو برای سلامت جان فرزند پهلوانی بیبدیل دریغ میكند و در حقیقت پهلوان را دشمن درجه یك خود میسازد؛ اما از سپردن فرزند دل بندش هیچ نمیاندیشد و حتی احتمال نمیدهد كه فرزندش به قصد قصاص به بهای خون سهراب به دست رستم هلاك گردد.
بر این اساس نگارنده بر این باور است كه سیاوش نماد نفس مطمئنه ی رستم است كه با كمكها و راهبردها و دستوری كه پیر طریقتش (كاووس) میدهد از گیر و دار نفس امّارهاش آزاد شده به رستم سپرده میشود چرا كه رستم با كشتن سهراب آزموده شده است و به مقام امامت (والی) رسیده است. او اكنون لایق آن است كه بر نفس خویش امام باشد و این را پیر او (كاووس) به آزمایش و به شهود دریافته است. البته ولایت رستم، ولایت صغری و ناسوتی است چون «ولایت صغری مؤمنان و عارفان راست.» به تعبیر دیگر رستم والی است چنان كه «ابن عربی گوید: والی و امام برای ولایت منصوب شده است، و از آن رو والی نامند كه اموری را كه به وی ارتباط دارد بدون سستی و اهمال سرپرستی و اداره میكند»
كاووس نماد قبله ی حاجات سودابه و قطب طریقت رستم است
قبله و قطب در اصطلاح عرفا تقریباً نقشی مشابه و هم سان دارند چرا كه قبله در منظر عارفان عبارت است از كسی كه حاجتمندان بدو روی آورند. یعنی كسی كه محل توجه دل ها بوده اگرچه قبله ی حقیقی وجه حق و جمال مطلق است چنان كه حضرتش فرموده است: «فاینما تولّوا فثم وجه الله» به هر طرف روی كنید به سوی خدا روی آوردهاید.
قطب نیز از نظر عارفان عبارت است از كسی كه اهل حل و عقد و مرشدی واجب الاطاعة باشد.قطب آن است كه «ملاك و مدار چیزی، شیخ و مهتر قوم، كسی كه مدار كارها به وجود او باشد. قطب را از آن جهت قطب گویند كه دل های مریدان و سالكان به دور دل او كه انسان كامل است، میچرخد و یا به عبارتی مرید دانه ی خود را در انبان ارادت، تسلیم مراد میكند، تا در آسیای محبّت و ولایت او نرم شود و از قشر و زاویه برهد و به روغن حقیقت رسد. قطب كه غوث هم نامیده میشود كسی است كه در عالم در هر زمانی، موضع نظر الهی است.»
كاووس هم دقیقاً نقش مذكور را دارد. او پادشاه ایرانزمین است و محور رجوع ملّت ایران امور كشور ایران گرد وجود او میچرخد و به قوت عقل و درایت او به حیاتش ادامه میدهد، اوست كه احتیاجات و نیازهای مردمان را برطرف مینماید، به تعبیر دیگر قبله ی حاجات ملت ایران است. به همین دلیل رستم نوشدارو را از او میطلبد و سیاوش را از او میگیرد.
هم چنین سودابه برای دست یازیدن به سیاوش و كشیدن او به شبستان خویش به كاووس رجوع میكند و بعد از تعریف و تمجید از وی و سیاوش، خواستهاش را ابراز میدارد و میگوید:
فرستش به سوی شبستان خویش
برِ خواهران و فغستان خویش
بگویش كه اندر شبستان برو
بر خواهران هر زمان نوبهنو
نمازش بریم و نثار آوریم
درخت پرستش به بار آوریم
كاووس نیز، هم نیاز رستم را برطرف كرده و سیاوش را بدو میسپارد و هم به خواسته ی سودابه عمل نموده و سیاوش را به شبستان وی روانه میكند زیرا كه او قبله ی حاجات سودابه و قطب طریقت رستم است.
البته نكته ی قابل توجه در این جا این است كه چگونه میشود پذیرفت كه شخصی هم قبله ی حاجات ابلیسیان باشد و هم قطب طریقت عارفان و...؟
پاسخ این است كه از نظر عرفان قطب، انسان كامل است و انسان كامل خلیفةالله است بنا بر این وقتی كه خداوند تبارك و تعالی در جواب خواسته ی ابلیس كه گفت: «رب فانظرنی الی یوم یبعثون» پروردگارا پس مرا تا روز قیامت مهلت و طول عمر عطا فرما ـ با این كه قسم خورد، «فبعزتك لا غوینّهم اجمعین الا عبادك منهم المخلصین» به عزتت قسم به جز بندگان مخلَصت همه را گمراه خواهم كرد ـ حضرت حق به او مهلت میدهد و میفرماید: «فانك من المنظرین ٭ الی یوم الوقت المعلوم» آری تو را تا به وقت معیّن و روز معلوم مهلت خواهد بود.
در حالی كه خداوند «الرحمن الرحیم» است و:
انبیا گفتند نومیدی بد است
فضل و رحمت های باری بیحد است
از چنین محسن نشاید ناامید
دست در فتراك این رحمت زنید
رحمت بیحد روانه هر زمان
خفتهاید از درك آن ای مردمان
بنابراین خلیفه ی خدا نیز میتواند، هم نیاز ابلیسیان را برآورده سازد و قبله ی حاجاتشان باشد و هم خواسته ی مؤمنان و عارفان را برطرف نموده و پیر مغانشان باشد.
1. چرا فعل « میخورد » در خارج از جمله هم میتواند سوم شخص مفرد ماضی استمراری باشد وهم سوم شخص مفرد مضارع اخباری؟
الف : اول این که بن مضارع در هر دو مشهود است و تا این جا در کتاب استاد سلطانی گرد فرامرزی آمده است .
اما : از مصدر «خوردن» چرا همانند مصدر « فهمیدن»ساخت مشترک به دست نمیآید؟
ب – در مورد بند اول یعنی فعل «میخورد» چون از مصدر «خوردن»
با مصوت آغازین ضمه آمده است بنابراین سوم شخص مفرد ماضی استمراری آن با سوم شخص مفرد مضارع اخباری آن یکسان است.
ج – ولی در مورد بند دوم یعنی فعل « میفهمید»
این مطلب در نشریه آموزش زبان و ادب فارسی

همه ی همکاران فرهیخته می دانند که درس قافیه و عروض در مقطع پیش دانشگاهی درسی نو و حتی برای بعضی از دانش آموزان عزیز رعب آور است.بنابراین قصد داریم که این درس بسیار شیرین و فنی به گونه ای برای فراگیران آسان جلوه نماید،که با رغبت تمام به یادگیری این درس بپردازند.
آنچه در این وجیزه پیش رو دارید حاصل سال ها تجربه و تدریس در کلاس های مختلف است از این رو لازم ندانستم که ارجاع و پانوشته هایی بدان بیفزایم.
درآغاز لازم می دانم به توضیح چند اصطلاح مهم و کلیدی این درس ؛ عروض، حرف،وزن، هجا و تقطیع بپردازم.
عروض - علمی است که قواعد تعیین اوزان شعر(تقطیع) و طبقه بندی اوزان را، از جنبه ی نظری و عملی به دست می دهد.
حرف – هر واژه ای از اجزای کوچک و بی معنی ساخته می شود که به آن حرف گفته می شود و در عروض صورت ملفوظ (واج)مورد نظر است نه شکل خطی آن .حرف خود به دو نوع؛ مصوت و صامت تقسیم می شود که مصوت هم به دو نوع مصوت بلند (ا،و،ی)و مصوت کوتاه ( ــــــــــ ) است. غیر از این شش حرف، بقیه ی حروف صامت هستند.
وزن – از تساوی و رویارویی هجاهای کوتاه و بلند نظمی در گفتار حاصل می شود که به آن وزن می گویند.
هجا- مقدار صوتی که با هر ضربه ی هوا از ریه به بیرون می آید را هجا می گویند. تعداد هجای هر واژه وابسته به تعداد مصوت موجود در آن واژه است. هجا نیز به سه نوع کوتاه (u )،بلند (- ) و کشیده (- u ) تقسیم می شود.
تقطیع – قطعه قطعه کردن واژه ها به صورت هجا،هجا را تقطیع هجایی و قطعه قطعه کردن مصراع یا بیت را به ارکان عروضی تقطیع به ارکان می نامند.
نا گفته نماند که هر کدام از موارد فوق در جای خود مفصلا با مثال خواهد آمد.
اما منظور نگارنده از این سطور بسیار مختصر این است که مهم ترین نکات تعیین وزن شعر فارسی را که به یاد گیری آسان درس عروض کمک می کند ، یاد آوری نماید.
نکات قابل توجه در تعیین وزن شعر فارسی عبارتند از:
1) درست خواندن و درست نوشتن شعر فارسی (خط عروضی) 2) تقطیع هجایی 3)تقطیع به ارکان 4) اختیارات شاعری
در خط عروضی و تقطیع هجایی رعایت موارد زیر ضرورت دارد:
1)در خط عروضی صورت ملفوظ (گفتاری)واژه ها نوشته می شود نه شکل مکتوب (نوشتاری )
خواهش = خاهش ، تو = ت ، که = ک و...
2) هرمصوت بلند از نظر امتداد (مقدار کشش صدا یا آوا) دو برابر مصوت کوتاه یا دو واج محسوب می شود.
( با ، بو ، بی ) هر کدام سه واج شمرده می شود ؛ چون یک واج صامت (ب)+ یک واج مصوت بلند (ا ، و، ی) است که خود از نظر امتداد دو واج به حساب می آید.
3) در هر واژه به تعداد مصوت (کوتاه یا بلند) هجا یا بخش وجود دارد ؛ مثلا کلمه ی " برادر " سه هجا دارد؛ سه مصوت
( ـــــــــ ) دارد.
4)هر مصوت (کوتاه یا بلند ) همیشه دومین حرف هجاست.چنانکه در واژه ی ( کتاب )می بینیم که مصوتهای ( ـــ ) و "ا هر کدام دومین حرف هجاست. مصوت بلند زمانی مصوت بلند و دو واج محسوب می شود که هم دومین حرف هجا باشد
وهم صدای ( آ ،او ، ای) بدهد.مثال: باد ،بود،بید و...
5)نون ساکن(ن )بعد از مصوتهای بلند ( ا ، و، ی ) در یک هجا در خط عروضی به حساب نمی آید؛یعنی ،واژه های "جان ،
خون و دین ) به ترتیب به صورت ( جا ، خو ،دی ) خوانده می شوند یا به حساب می آیند.
نکته- اگر " چون " به معنی ( مثل و مانند =حرف اضافه و زیرا و هنگامی که=حرف ربط) باشد، ( ن) ساکن در خط عروضی حذف نمی شود و اگر به معنی ( چرا ،چطور و چگونه )باشد،( ن ) ساکن در خط عروضی حذف می گردد.
زفراق چون ننالم من دل شکسته چون نی که بسوخت بندبندم ز حرارت جدایی
6) "آ" در خط عروضی و در آغاز هجا سه واج به حساب می آید؛ چون در واقع برابر است با " همزه( ء) + ا"
که همزه یک حرف صامت و "ا" یک مصوت بلند است که خود دو واج شمرده می شود. مثال:
آب،مرآت، قرآن، مآخذ و...
7)اگر حروف (ا،و،ی)حروف اول و سوم و چهارم هجا باشند،در این صورت صامت به حساب می آیند و دیگر دو واج
شمرده نمی شوند. نمونه: در( ابر، وقت ،یاد) = حرف اول ، در ( مبدا ، نو، سیل )=حرف سوم و در ( ناو ، چای) =حرف چهارم هجا هستند که در هر حال چون دومین حرف هجا نیستند و صدای (آ،او، ای) نمی دهند، مصوت نیستند بلکه صامت
به حساب می آیند.
8)اگر پیش از همزه حرف صامت باشد،همزه می تواند در تلفظ و خط عروضی حذف شود؛ پیش از= پیشز،
دانش آموز = دانشاموز ، دل افسرده = دلفسرده و...
9) در خط یا املای عروضی مصوتهای کوتاه ــــــــــــــ یا حرکات باید نوشته شود تا در شمارش واج کمک کند.
س لا مت می ک نم از د ل از جان = سلامت می کنم از دل و از جان
10) حرف ربط یا عطف (و) همچون ضمه ای روی حرف پیش از خود قرار می گیرد؛ چنانکه روی (ل ) در مصراع بالا
به کار رفته است.یا " من و تو " را می خوانیم " م/ ن/ ت " ، مرگ و زندگی " را می خوانیم " مر/ گ / زن /د /گی "
11) حروفی که در بعضی از واژه ها نوشته می شود ولی خوانده نمی شود در خط عروضی نیز حذف میشود؛
خویش = خیش، چه= چ ، تو = ت و...
12)حروف مشدد در املای عروضی دو بار نوشته می شود؛ دقت = دق/قت شدت = شد/دت و ...
در این نوشته ی مختصر تنها به چند نکته ی مهم در خط عروضی پرداخته شد که اگر عمری باقی بود و نشریه ی
ادبی گاهنامه ی صبا ادامه داشت، به نگارش نکاتی در باره ی تقطیع به ارکان و اختیارات شاعری و... خواهیم پرداخت.
باشد که برای همکاران فرهیخته به کار آید و این حقیر نیز در محضر استادان ارجمند م درسی پس داده باشم.
جمعلی آهنگر سما کوش – مدرس مراکز آموزشی
درود بر همگی همکاران گرامی برآنیم که در این تارنگار اگر نکته ی خاص و مبهمی مربوط به دروس ادبیات و زبان فارسی به ذهنمان رسید در این جا بنگاریم . بسیار خوشحال میشویم که از نظرات ارزشمند دیگر دوستان در این زمینه آگاه شویم . نگارنده در هنگام تدریس درس رستم و اسفندیار از ادبیات سوم انسانی به نکاتی برخوردم که آنها را بیان میکنم. 1 - درشرح بیت « کمان را به زه کرد و آن تیر گز که پیکانش را داده بود آب رز» چند نکته وجود دارد: الف: در معنی واژه ی "گز" در بخش واژه نامه ی پایان کتاب آمده است که: نوعی تیر بی پر و پیکان که دو سر آن باریک و میانش ضخیم است. در بیان نادرستی این معنی باید گفت که اولا اضافه ی گز به تیر اضافه ی بیان جنس است و دراین جا فقط منظور جنس تیر است که از درخت گز می باشد و گز چنانکه گفته اند: درختچه ایست که بیشتر در کنار رود ها میروید. بوته ی محلی سیستان است و هم اکنون هم در آن منطقه دیده می شود. در کتابهای قدیم به سختی چوب گز هم اشاره شده است و آن را برای ساختن تیر مناسب می دانسته اند. دوم اینکه بی توجهی مولفان محترم به مصراع دوم بیت تعجب آور است زیرا در مصراع دوم به گونه ی بسیار آشکار ازپیکان دار بودن تیر سخن رفته است. 2 - واژه ی "رز" در این بیت به معنی زهر آمده است . اگر چه دهخدا هم همین بیت را به عنوان شاهد مثال برای همین معنی آورده است اما نظر بعضی از پژوهشگران برجسته ی شاهنامه چیز دیگری است. دکتر حسن انوری می گوید :« بعضی آب رز را زهر معنی کرد ه اند که بی اساس است . اما چرا باید پیکان کشنده ی اسفندیار را در شراب پرورد؟ جواب اطمینان بخشی نیست. شاید بتوان گفت که این نیز جزیی از تمهید مرموزی است که فضای داستان را آکنده است و می توان ماجرا را مربوط به این دانست که انگور و آب انگور در ادبیات باستانی ما و نیز در جهان،ماده ی رمز آلودی بوده و دو خاصیت متعارض زندگی بخش و مرگ آور به آن بخشیده است»( داستان رستم و اسفندیار پیام نور حسن انوری ) البته آقای دکتر انوری این مطالب را از کتاب داستان داستانها اثر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن گرفته اند. آقای دکتر محمد جعفر یاحقی نیز در کتاب بهین نامه ی باستان آب رز را در این بیت همان شراب دانسته اند که رازناک است. البته به نظر من از آنجا که فردوسی در چند بیت قبل نیز می گوید: چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد ز دریا به ایوان و رز و می دانیم رز به معنی درخت انگور است که در این جا مجازا معنی باغ میدهد. مسلما وقتی رستم در کاخ خود باغی پر از انگور دارد و دقیقا زمانی فردوسی به آن اشاره می کند که رستم شاخه ی گز را بریده و به خانه آورده است نمی توانیم معنی دوم را بی ارتباط بدانیم . در شاهنامه سخن از رز به معنی درخت انگور و باغ انگور زیاد است. 3- در خودآزمایی درس آمده است: "بپیچم" و"بپیچاند" در بیت زیر چه مفهومی دارد؟ که چندین بپیچم که اسفندیار مگر سربپیچاند از کارزار درست آنست که بگوییم بپیچانم و« سر بپیچاند» چه مفهومی دارد؟ زیرا سرپیچاندن به معنی منصرف شدن است نه پیچاندن! |
برداشت از ادبیات کازرون
